اخلاق اسلامى در نهج البلاغه( خطبه متقين) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٢٣ - راضى نبودن به عمل كم و زياد نديدن عمل كثير
|
الهى رسم پاكانم بياموز |
روانم را به نور خود بيفروز |
|
|
بيفزا بر نكوئى اشتياقم |
بشهد عشق شيرين كن مذاقم |
|
|
زهر كار اندر اين نيت بدارم |
كه جان بر طاعت جانان سپارم |
|
|
بكار خدمتم يا ربّ قوى ساز |
زهر كارم جز اين خاطر بپرداز |
|
|
به نور عشق روشن كن چراغم |
بده از هر چه جز يادت فراغم |
٣٩- فَهُم لَانْفُسِهِم مُتَّهِمُون
اين فراز فرع دو فراز قبلى است، يعنى وقتى از عمل اندك خويش راضى نشدند و اعمال خود را فراوان نپنداشتند، نفس خود را متهم مىكنند كه چرا كوتاهى در عمل كردى، غالب انسانها خواهان تبرئه خويش هستند، انسان نفس خود را بر كرسى تبرئه مىنشاند، نه كرسى تخطئه، او در دادگاه وجدان در صدد تبرئه نفس است نه اثبات خطاى او، سعى مىكند كسى را پيدا كرده و گناه خود را به حساب او گذارد، و اگر كسى پيدا نشد، امر موهومى براى خود درست كرده تا يدككش اشتباهات و گناهان او باشد! نه تنها در اداى وظيفه الهى بلكه نسبت به امورات اخلاقى اجتماعى نيز چنين است، اگر با كسى وعده كرد و دير رفت، مىگويد: اشكال ندارد، دفعه قبل هم او دير كرد، اگر برادر او به پول محتاج بود و از
او كمك خواست، مىگويد: دفعه قبل هم او به من نداد، يا اگر جاى من بود به من نمىداد، اگر با همسايه و رفيقش كدورتى پيدا كرد، مىگويد تقصير او بود، اگر اهانتى به كسى كرد، يا سيلى به گوش كسى نواخت، مىگويد مستحق بود، او مايل است هر نوع خطائى را از خود دور كند، و خود را منزّه جلوه دهد، اگر به گمراهى كشيده شد،