اخلاق اسلامى در نهج البلاغه( خطبه متقين) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٤ - ٧١- محافظت از دين
خود گفتم: «انّا للّه و انّا اليه راجعون»: و بر خود ترسيدم كه عزم و اراده قتل مرا كرده باشد، قضيه به همان صورت اول گذشت و همان سؤال را تكرار كرد من گفتم: به نفس و مال و عيال و فرزند اطاعت مىكنم (الَعَبْدُ وَ ما فى يَدِه كانَ لِمولاه) اين بار تبسمى كرد و اذن مراجعت داد، پس از مدتى كه بازگشته بودم، بار ديگر مأمور او آمد: «اجِبْ اميرالمؤمنين) باز اميرالمؤمنين، تو را احضار مىكند، اين بار نيز همان سؤال را تكرار كرد و من گفتم به نفس و مال و عيال و فرزند و دين اطاعت مىكنم (يعنى آخرين چيزى كه دارم، دين است كه در راه تو مىدهم). خندهاى كرد و گفت: اين شمشير را بگير و هر چه اين خادم گفت عمل كن!
خادم شمشير را به من داد و مرا بر در خانهاى كه بسته بود برد و درب را گشود، ديدم در وسط آن خانه چاهى است و در آن خانه سه اطاق بود، كه دربهاى آن بسته بود، درب يكى را گشودم، بيست نفر را كه بعضى پير بودند و بعضى جوان با موهاى بلند، در غل و زنجير ديدم، خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را مأمور كرده كه اينها را به قتل رسانى و همه از سادات علوى و از اولاد على (عليه السلام) و فاطمه (عليها السلام) هستند، يكى يكى را گردن زده و جسد و سرها را درون چاه انداختم! سپس درب اطاق دوم و سوم را گشودم و در هر كدام
بيست سيد بودند كه مجموع همه آنها شصت نفر مىشدند، بقيه را نيز به همين طرز به قتل رساندم، آخرين نفر، پيرمدى بسيار نورانى و روشن ضمير بود، به من گفت واى بر تو جواب جدّم پيامبر (صلى الله عليه و آله) را چه مىدهى كه اولاد او را چنين گردن زدى؟! خواستم دست نگه دارم خادم خليفه نگاهى غضبآلود به من كرد و ترسيدم و او را هم گردن زدم و در چاه انداختم و پس از كشتن اين شصت پير و جوان علوى و فاطمى در يك شب، ديگر نماز و روزه براى من چه فائدهاى دارد كه مىدانم مخلّد در آتش خواهم بود. [١]
آرى حبّ جاه و مقام و شهوت انسان را به جائى مىرساند كه باارزشترين چيز
[١]. بحار الانوار، جلد ٤٨، صفحه ١٧٦ تا ١٧٨- عيون الاخبار الرضا (عليه السلام)، جلد ١، صفحه ١٠٨ ..