ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٩ - زمان بسيار سريع مى گذرد ، ولى نگاه ما باين حركت سريع از فاصلهء بسيار زياد است كه حركت سريع را كند نمايش مى دهد
زيرا مغز ما در حال خواب كشش زمان را بطور طبيعى درك نمى كند . و اگر اين قدرت مغزى را داشته باشيم كه : در اين زندگانى از حوادث و رويدادها و محسوسات قطع نظر نموده و بطور خالص گذشت لحظات زمان را بطور خالص مورد تماشا قرار بدهيم ، از سرعت گذشت آن به وحشت خواهيم افتاد . مخصوصا اگر نتيجهء گذشت زمان را هم در نظر بگيريم كه عبارتست از بريدن تدريجى درخت عمر ما ، تأسف شديد هم بآن وحشت اضافه خواهد گشت :
< شعر > در قطع نخل سركش باغ حيات ما چون ارهء دوسر نفس اندر كشاكش است < / شعر > فقط يك توجه است كه مى تواند وحشت و تأسف گذشت و سپرى شدن عمر ما را از بين ببرد و اميد و خوشحالى و آرامش را جانشين آنها بسازد و آن توجه باينست كه بدانيم با هر نفسى كه مى زنيم از زندان دنيا دورتر و به ملاقات پروردگارمان نزديكتر مى شويم :
< شعر > اين نفس جانهاى ما را همچنان اندك اندك دزدد از حبس جهان < / شعر > < شعر > تا اليه يصعدا طياب الكلم صاعدا منّا الى حيث علم [١] ترتقى أنفاسنا بالارتقاء متحفا منَّا الى دار البقاء [٢] < / شعر > < شعر > پارسى گوئيم ، يعنى اين كشش ز ان طرف آيد كه دارد او چشش < / شعر > اين توجه معلول درك صحيح واقعيات است كه با عمل مطابق آن واقعيات همراه باشد . عمل مطابق واقعيات از قطعه قطعه شدن موجوديت آدمى با گذشت زمان و سپرده شدن هر قطعهء آن به برهه اى از زمان جلوگيرى مى نمايد :
< شعر > هست هشيارى زياد ما مضى ماضى و مستقبلت پردهء خدا آتش اندر زن بهر دو تا به كى پر گره باشى از اين هر دو چونى لا مكانى كه در او نور خدا است ماضى و مستقبل و حالش كجا است < / شعر > زيرا - مقصود از جملهء :
[١] تا بسوى خداوندى برود كلمات يا اعمال پاكيزهء تا آنجا كه خدا ميداند .
[٢] نفسهاى ما بعنوان تحفه اى بسوى ابديت ارتقاء پيدا مى كند .