ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٥٩ - آرى ، چنين بود على بن ابي طالب عليه السلام
اختيار آنرا رها كرديد و با اجبار آنرا پذيرفته بوديد ) .
اى معاويه ، آيا مرا مى شناسى نه ، گمان نميكنم مرا خوب بشناسى ، نخست خود را با آن حوادث بتو معرفى ميكنم كه يقين دارم تا آخرين لحظات زندگيت فراموش نخواهى كرد : من همان ابو الحسن فرزند ابي طالبم كه جد و دائى و برادرت را كه با مشيت خداوندى كه به ظهور و گسترش اسلام متعلق شده بود بمبارزه برخاسته بودند در جنگ بدر در كمال پستى دمار از روزگارشان بر آوردم ، اين واقعيت را فراموش نكرده اى ، پس اين قدر دم از جنگ و پيكار مزن ، زيرا همان شمشير و بازو را امروز هم در اختيار دارم . شخصيت من عنصرى ديگر دارد . يا هرگز آنرا نخواهى فهميد و يا اگر هم درك كنى شهوت و مقام پرستى نخواهد گذشت مطابق درك و فهمت با من رفتار نمائى . اين عنصر عبارتست از عشق و اشتياق من به حق و حقيقت و تكاپو در راه آن ، اين عنصر هم جوهر شخصيت من است كه براى تو بيان ميكنم . ولى شناخت من سودى بحال تو نخواهد داشت ، زيرا خدا به دل تو مهر ابدى نهاده و اميدى بر بيدارى تو نيست .
١٠٥ - فلست امضى على الشّكّ منّى باليقين [١] ( تو اى معاويه ، در آن شك و ترديدى كه ترا در خود فرو برده است ، جدىتر و حركت كننده تر از من كه با روشنائى يقين را هم پيش گرفتهام ، نيستى ) .
پديدهء شك و ترديد تباه كنندهء نيروى محرك است ، اميدى بر بيدارى و حركت تو كه از نور يقين بىبهره اى ، وجود ندارد . همهء سطوح روانى ترا تاريكىهاى خصومت با حق و عدالت و قانون و تعهد و مسئوليت انسانى فرا گرفته است ، نه تنها در درون تو جائى براى نور يقين نيست ، بلكه تو يك مقاومت لجوجانه اى در برابر ارتباط با واقعيتها دارى كه از نفوذ آنها بر سطوح روان تو جلوگيرى ميكند . بهمين جهت است كه تو در برابر هر يك از رويدادهاى
[١] ج ٣ نامه ١٧ ص ١٩ .