با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٢ - درنگ و ملاحظه
و اين نيز پاسخى است به پندار عبداللّه جعفر- بر فرض درستى روايت الفتوح- كه وى مىتوانست «از امويان براى امام (ع) و مال و اولاد و خانوادهاش امان بگيرد!» [١]
از آنچه گذشت براى ما روشن مىشود كه تلاش صلحآميز عبداللّه بن جعفر، براى درآمدن زير پرچم اموى نبوده و نشانى از اين كه وى زير سلطه امويان و يا نماينده آنان بوده است ديده نمىشود. بلكه انتظار او براى ايجاد صلح ميان امام (ع) و حكومت بنىاميه، با خواست و تمايل حكومت اموى در انصراف امام (ع) از رفتن به عراق و بازگشت مجدّد به مكّه، از طريق دادن امان و نيكى و جايزه و حسن همجوارى، موافقت داشت؛ و تلاش عبداللّه بن جعفر و حكومت بنىاميه در اين چارچوب در طول هم بودند، نه آنكه يك چيز باشند.
از اين رو مىبينيم كه عبداللّه جعفر پس از مشاهده اصرار امام (ع) بر ادامه قيام و رفتن به عراق از تلاش براى ايجاد متاركه دست كشيد و دوستى كامل خويش را نسبت به امام، ابراز داشت؛ و به اين منظور فرزندانش محمد و عون را فرمان داد كه به امام (ع) بپيوندند.
زيرا او خودش چنانكه در برخى آثار آمده است، نابينا و معذور بود. [٢]
خوب است كه در پايان بحث كوتاهمان درباره نقش عبداللّه بن جعفر، در اينجا روايتى را كه شيخ مفيد نقل كرده و حاكى از تأييد قيام امام (ع) به وسيله او مىباشد، نقل كنيم. اين روايت مىگويد: «يكى از دوستان عبداللّه بن جعفر بن ابىطالب نزد وى آمد و شهادت پسرانش را به او تسليت گفت و كلمه استرجاع بر زبان راند. در اين هنگام غلام عبداللّه، ابوالسلاسل، گفت: اين چيزى است كه از حسين بن على (ع) به ما رسيده است؛ عبداللّه بن جعفر با كفش خود او را زد و گفت: اى پسر زن بد بو، آيا درباره حسين (ع) چنين سخنى را مىگويى؟! به خدا سوگند اگر در حضورش بودم دوست داشتم كه از او جدا نگردم تا همراهش كشته شوم. به خدا سوگند من آن دو را سخاوتمندانه تقديم كردم و چيزى كه تحمّل مصيبت آنها را بر من آسان مىكند اين است كه آنان در راه برادر و
[١] جلد دوم همين پژوهش.
[٢] ر. ك: كتاب «زينب الكبرى»، ص ٨٧.