با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠١ - نيرنگ مشترك
تاريخ مىگويد: به عمرو بن حجاج خبر رسيد كه هانى كشته شده است! او همراه مذحج آمد و با انبوه همراهانش كاخ را به محاصره در آورد؛ و آنگاه فرياد برآورد: من عمرو بن حجاجام و اينان پهلوانان و بزرگان مذحجاند. نه از فرمانى سر برتافته و نه از جماعت جدا گشتهايم. اينان شنيدهاند كه رئيسشان كشته شده و اين كار بر آنان گران آمده است!
به عبيداللّه گفتند: قبيله مذحج جلو در تجمع كرده است؛ و او به شريح قاضى گفت:
نزد رئيسشان برو و به او نگاه كن. آنگاه بيرون بيا و به اطلاعشان برسان كه او سالم مىباشد و كشته نشده است.
شريح وارد شد و نگاهى به هانى افكند؛ و هانى با ديدن او گفت: [١] خداوندا به فريادم برس! اى مسلمانان به فريادم برسيد! آيا قبيلهام نابود شده است؟! اهل ديانت كجايند؟! همشهريان كجايند؟!- در اين حال خون بر محاسن وى جارى بود كه صداى همهمه مردم بر در قصر به گوش او رسيد- و گفت: به گمانم اين صداى مذحج و پيروان مسلمان من است. اگر ده تن از مردان قبيلهام وارد شوند، مرا آزاد خواهند كرد!
شريح با شنيدن صداى وى، نزد مردم رفت و گفت: امير با شنيدن خبر منزلت شما و نگرانى درباره بزرگتان به من فرمود تا نزد او بروم. من رفتم و او را ديدار كردم. او به من فرمود تا با شما ديدار كنم و به آگاهى شما برسانم كه زنده است و خبرى كه درباره قتل وى به شما رسيده دروغ است!
عمرو بن حجّاج و يارانش گفتند: خدا را شكر كه زنده است! و جمعيّت بازگشت! [٢]
[١] طبرى گويد: «شريح بر هانى گذشت و او گفت: اى شريح از خدا بترس، او قاتل من است! شريح بيرونرفت و چون به در قصر رسيد گفت: نگران او نباشيد، امير او را براى بازجويى نگه داشته است.» (تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٧٦)، همو گويد: «عبيداللّه به مهران فرمان داد تا شريح را نزد هانى ببرد، او همراه شمارى از نگهبانان، شريح را نزد هانى برد. هانى گفت: مىبينى با من چه كردهاند؟ گفت: تو را زنده مىبينم! گفت: زنده با اين وضعى كه مىبينى؟! به قبيلهام بگو كه اگر بازگردند مرا مىكشد. شريح نزد عبيداللّه رفت و گفت: او را زنده ديدم و نشانى بد ديدم. گفت: آيا از اين كه والى رعيتش را كيفر دهد ناخشنودى؟! نزد اينان برو و آنان را آگاه كن. او رفت و عبيداللّه به مهران فرمان داد تا همراهش برود؛ و او رفت. شريح خطاب به مردم گفت: اين رفتار ناپسند براى چيست؟ هانى زنده است. حاكمش او را اندك تنبيهى كرده، ولى جانش را كه نگرفته است. بازگرديد و جان خود و بزرگتان را به خطر ميندازيد و آنان بازگشتند.» (تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٨٣)
[٢] الارشاد، ص ١٩٢.