با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٥٦ - ١٧ - نينوا
مىكردند و آن گاه راه بالا گرفتند و همچنان با هم راه پيمودند تا به نينوا، جايى كه حسين در آن فرود آمد، رسيدند.
در اين هنگام شخصى سوار بر اسبى اصيل، مسلح و با كمانى بر پشت از سوى كوفه پديدار شد؛ همگى ايستادند و منتظر او ماندند. چون به آنها رسيد به حرّ بن يزيد رياحى سلام كرد، ولى بر حسين و يارانش سلام نكرد. سپس نامه عبيداللّه زياد را به حرّ داد كه در آن آمده بود: اما بعد، چون نامهام به تو رسيد، بر حسين سخت بگير، تا آن كه نامهام به تو برسد و پيكم نزدت بيايد. او را جز در زير آسمان و در زمين بى آب و آبادى فرود ميار؛ من به پيكم فرمان دادهام كه با تو باشد و از تو جدا نگردد تا خبر اجراى دستورم را بياورد.
والسلام.
حرّ پس از خواندن نامه گفت: اين نامه امير عبيداللّه زياد است كه به من فرمان مىدهد همانجايى كه نامهاش به من رسيد شما را در زمين ناهموار فرود آورم. و اين پيك اوست كه به وى فرمان داده است از من جدا نشود تا نظر و امر او را اجرا كنم!
يزيد بن زياد بن مهاصر- يعنى ابوشعثاى كندى نهدى [١]- نگاهى به فرستاده ابن زياد كرد و او را شناخت و گفت: آيا تو مالك بن نسر بدّى هستى!؟
گفت: «بله»، وى از قبيله كنده بود.
يزيد بن زياد گفت: مادر به عزايت بنشيند، براى چه آمدهاى!؟
گفت: براى چه آمدهام؟ پيشوايم را اطاعت كردم و به بيعتم وفا نمودم.
[١]- يزيد بن زياد بن مهاصر، ابوالشعثاى كندى بهدلى (در متن روايت طبرى، نهدى)، از مردان شجاع وبزرگوار بود. پيش از رسيدن حرّ به امام حسين (ع)، از كوفه نزد آن حضرت آمد.
ابومخنف گويد: ابو شعثا سواره جنگيد و چون اسبش را پى كردند، در برابر حسين (ع) زانو زد و صد تير افكند كه جز پنج تاى آنها به خطا نرفت. او تيرانداز بود و هر تيرى كه مىانداخت، مىگفت:
من پسر بهدلهام سواركار عرجلهام
حسين (ع) فرمود: خدايا تيرش را به هدف بنشان و پاداش او را بهشت قرار ده. چون تيرهايش تمام شد برخاست و گفت: جز پنج تير به خطا نرفت. سپس با شمشير به دشمن حمله كرد و مىگفت:
من يزيدم و پدرم مهاصر است؛ مانند شيرى هستم كه در جايگاه شيران قرار گرفته است
پروردگارا من ياور حسينام و از ابن سعد دور و بيزارم
او آن قدر جنگيد تا سرانجام كشته شد. (ر. ك: ابصارالعين، ص ١٧١- ١٧٢).