با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٥٠ - اشاره
سپس حسين كفش پوشيده و رفت تا به چادرش درآمد و او را به يارى خويش فراخواند.
عبيداللّه گفت: به خدا سوگند من مىدانم كه هركس تو را همراهى كند، در روز قيامت سعادتمند است، ولى گمان نمىكنم از من كارى ساخته باشد! در كوفه براى تو ياورى نديدم! تو را به خدا سوگند مرا بر اين كار وادار مكن زيرا هنوز آماده مرگ نشدهام! ولى اين اسب من را براى خود بگير و ببر. به خدا سوگند هر چه را با آن خواستم، بدان رسيدم و هيچ كس مرا سوار بر آن دنبال نكرد. مگر آن كه از او پيشى جستم.
حسين (ع) فرمود: حال كه خود براى آمدن با ما تمايلى ندارى، ما را به اسب تو نيازى نيست!» [١]
اشاره
در ديدار امام با عبيداللّه بن حرّ جعفى نشانههاى بيمارى سستى (دوستى دنيا و ناخشنودى از مرگ) و ضعف روحى كه پس از رحلت رسول خدا (ص) در نتيجه جهتگيرىهاى انحرافى و بر اثر حركت پنجاه ساله جريان نفاق، به ميزان بسيار گسترده، عميق و خطرناك در روح آحاد امت اسلامى نفوذ كرده بود، به گونهاى دردناك ديده مىشود.
ابن حرّ جعفى اعتراف مىكند و مىگويد: «به خدا سوگند من مىدانم كه هر كس تو را همراهى كند، در آخرت سعادتمند است». او- به حكم عقل و شرع- مىدانست كه هرچه امام (ع) بيشتر به كمك نيازمند باشد، ميزان وجوب يارى آن بر مسلمانان نيز بيشتر مىشود! ليكن پاسخ امام را با منطق سستى تجسّم يافته در دنيا دوستى و ناخشنودى از مرگ و چسبيدن به زمين مىدهد و مىگويد: «گمان ندارم از من براى شما كارى ساخته باشد. من در كوفه براى تو يار و ياورى نديدم. تو را به خدا سوگند مرا به اين كار وادار مكن. زيرا هنوز آماده مرگ نشدهام! ...»
در مقابل مىبينيم كه امام (ع)،- پس از آن كه پسر حرّ نشان داد كه در زمين سنگين شده و به زندگى دنيا چسبيده است- او را به توبه و پيوستن به كاروان انسانهاى ربّانى
[١] الاخبار الطوال، ص ٢٥٠- ٢٥١.