با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢٣ - درنگ و نگرش
چه مژدهاى! و فكر نمىكردم كه (روزى) پيرو شما گردم. امام (ع) فرمود: «تو به پاداش و نيكى رسيدهاى.» [١]
ولى از ظاهر داستان بيرون شدن حر به سوى امام و سختگيرى بر آن حضرت به نظر مىرسد كه حرّ انتظار نداشت كه كار آنان به جنگ با حسين (ع) بكشد. از اين رو مىبينيم كه در كربلا پس از جدّى ديدن اوضاع و مشاهده اين كه آتش جنگ هر لحظه ممكن است شعلهور شود، با شگفتى خطاب به عمر سعد گفت: اى عمر آيا مىخواهى با اين مرد بجنگى؟
او گفت: آرى به خدا سوگند. پيكارى سخت كه سادهترين آن فرو افتادن سرها و بريده شدن دستها باشد. حرّ پاسخ داد: آيا پيشنهادهاى او را نمىپذيريد؟ عمر گفت: به خدا سوگند اگر كار به دست من بود مىپذيرفتم وليكن امير تو نپذيرفت!
حرّ رفت و بامردى از قبيلهاش به نام قرّة بن قيس دور از سپاه ايستاد و به او گفت: اى قرّه، آيا امروز اسبت را آب دادهاى؟
گفت: نه!
گفت: نمىخواهى آبش بدهى؟
قرّه گفت: به خدا سوگند، گمان كردم كه او مىخواهد كناره بگيرد و در جنگ شركت نكند و دوست ندارد كه من در اين حال او را ببينم. گفتم: آبش ندادهام، مىروم و آب مىدهم؛ او از ما دور شد. به خدا سوگند كه اگر او مرا از مقصود خويش آگاه مىكرد، همراه او نزد حسين (ع) مىرفتم. حرّ اندك اندك به حسين (ع) نزديك شد. مهاجر بن اوس گفت: اى پسر يزيد، مىخواهى چه كنى؟ آيا قصد حمله دارى؟ حرّ چيزى نگفت و لرزه بر اندامش افتاد. مهاجر گفت: رفتار تو عجيب است! به خدا سوگند هرگز تو را اين گونه نديدهام و اگر
[١] مثيرالاحزان، ص ٥٩- ٦٠ و به نقل از آن بحار، ج ٤٥، ص ١٥. مرحوم سماوى نيز در ابصار العين (ص ٢٠٣- ٢٠٤) آن را نقل كرده و در آنجا آمده است: اى حر مژده باد تو را بهشت. شيخ صدوق (امالى، مجلس ٣٠، ج ١) نوشته است: «حرّ گفت و چون از منزل خود به سوى حسين (ع) بيرون شدم، سه بار به من ندا داده شد: اى حر مژده باد تو را بهشت. من دقت كردم و هيچ كس را نديدم! با خود گفتم: مادر حر به عزا بنشيند. او به جنگ فرزند رسول خدا (ص) مىرود و به او مژده بهشت مىدهند؟!».