با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢٤ - درنگ و نگرش
از من شجاعترين مرد كوفه را سراغ مىگرفتند، تو را معرفى مىكردم. اين چه رفتارى است كه از تو مىبينم؟ حرّ گفت: به خدا سوگند من اينك خود را بر سر دوراهى بهشت و جهنم مىبينم. به خدا سوگند اگر تكّه تكّه گردم و آتش زده شوم، چيزى را بر بهشت ترجيح نمىدهم!!
آنگاه اسبش را هى زد و به حسين (ع) پيوست و گفت: جانم فداى تو باد، اى فرزند رسول خدا (ص). من همان كسى هستم كه راه بازگشت را بر تو بستم و در راه همپاى تو آمدم.
و در اينجا كار را بر تو سخت گرفتم! گمان نمىكردم كه مردم پيشنهاد تو را نمىپذيرند! و تو را به اين سرنوشت دچار مىكنند. به خدا سوگند اگر مىدانستم كار به اينجا مىكشد، دست به چنين كارى نمىزدم! من از كرده پشيمانم و به درگاه خداوند توبه مىكنم. آيا توبهام پذيرفته است؟
حسين (ع) فرمود: آرى. خداوند توبهات را مىپذيرد، فرود آى.
گفت: من سواره باشم بهتر است تا پياده، سوار بر اسب با آنان مىجنگم و پايان كار من به پياده شدن خواهد انجاميد.
حسين (ع) فرمود: خدايت رحمت كند. هرچه مىخواهى بكن. [١]
از اين جا روشن مىشود كه حرّ پس از ديدن رفتارى كه از مردم توقع نداشت، در مدت زمانى دشوار و كوتاه با خود كلنجار رفت و تصميم گرفت كه ميان صف حق و باطل موضعى درست اتّخاذ كند. اين لحظه براى حرّ بسيار سرنوشت ساز بود، چرا كه خود را از ضعف روحى و دوگانگى درونى آزاد ساخت. او رفت و با پشت سر نهادن همه وابستگىهاى باطل، به حق پيوست. يك لحظه تاريخى بى نظير و موضعى جوانمردانه و بى مانند، نام حرّ را براى هميشه روزگار سمبل آزادگان عاشق حقيقت و آزادى ساخت.
حرّ- همان گونه كه مهاجر بن اوس توصيفش كرده است- از شجاعترين مردم كوفه بود.
نقل شده است كه چون حرّ به حسين (ع) پيوست، مردى از بنى تميم به نام يزيد بن سفيان
[١] الارشاد، ص ٢١٩؛ و ر. ك: تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣١٩- ٣٢١.