با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٠ - روايتى ديگر، درستتر و شورانگيزتر
اللّه، اين بنده خدا، ما تو را به جنگ يك تن فرستاديم [و او اين چنين شكافى بزرگ ميان يارانت افكند] محمد بن اشعث به او نوشت: اى امير! آيا نمىدانى كه مرا به جنگ شيرى ژيان و شمشيرى برّان در قبضه قهرمانى شجاع از خاندان بهترين انسانها فرستادهاى؟
آنگاه عبيداللّه به او پيام داد: او را امان بده كه جز با دادن امان بر او دست نخواهى يافت! [١]
محمد بن اشعث به سخن درآمد و گفت: واى بر تو اى پسر عقيل خود را به كشتن مده.
تو در امان هستى. مسلم گفت: مرا به امان فريبكاران نيازى نيست. سپس با آنان به جنگ پرداخت و مىگفت:
اقسَمتُ لا أَقتُل الّا حُرّاً وَ لَو وَجَدتُ المَوتَ كَأساً مُرّاً
أكره ان أُخْدَع أو أعَزّا كُلُّ امرىء يَوْما يُلافى شَرّاً
أَضرِبُكُمْ وَ لا أخافُ ضَرّا
سوگند ياد كردهام كه آزاد كشته شوم، هر چند كه مرگ را جامى تلخ بيابم؛ دوست نمىدارم كه فريبم دهند يا با من نيرنگ سازند، هر مردى روزى گرفتار شر مىشود؛
شما را مىزنم و از گزند بيم ندارم.
محمد بن اشعث فرياد زد و گفت: واى بر تو اى پسر عقيل! نه كسى به تو دروغ مىگويد و نه تو را مىفريبد. اين مردم نمىخواهند تو را بكشند، خود را به كشتن مده!
مسلم بن عقيل- رحمة اللّه- به سخن ابن اشعث توجهى نكرد و آنقدر جنگيد تا آن كه زخمها او را نزار و از پيكار ناتوانش كرد و انبوه دشمنان او را زير باران تير و سنگ گرفتند.
آنگاه مسلم گفت: واى بر شما، چرا مرا مانند كفار سنگباران مىكنيد؟! در حالى كه
[١] مجلسى به نقل از كتاب محمد بن ابىطالب گويد: چون مسلم گروه بسيارى از آنان را كشت و خبر به ابن زياد رسيد، نزد ابن اشعث فرستاد و گفت: تو را براى دستگيرى يك تن فرستاديم و او چنين شكافى بزرگ در ميان يارانت افكند، اگر تو را به سوى ديگران بفرستيم چه خواهد شد؟ ابن اشعث پيام داد: اى امير! آيا پنداشتهاى كه مرا به جنگ يكى از بقّالان كوفه يا يكى از جرمقانىهاى جبره فرستادهاى؟ آيا نمىدانى كه مرا به جنگ شيرى ژيان و شمشيرى برّان فرستادهاى؟ ... آنگاه ابن زياد پيام داد كه او را امان بده كه جز با امان بر او دست نخواهى يافت!» (بحار، ج ٤٤، ص ٣٥٤).