روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ١٠١٧ - روزشمار جنگ جمعه ٣ مهر ١٣٦٠٢٦ ذیقعده ١٤٠١ ٢٥ سپتامبر ١٩٨١
فردا شاید یک اسیر برای شما بیاوریم. گفت: چه جوری می آورید؟ گفتم اگر خدا کمک کند ان شاءالله می آوریم. با شتاب برگشتیم منطقه. شهید [دکتر] بهشتی (رضوان الله علیه) آمده بودند در انرژی اتمی داشتند برای واحدهای عملیاتی سخنرانی می کردند و نیروها را برای عملیات تحریض می کردند. آمدیم آنجا با آقای خرازی صحبت کردم گفتم حاج حسین من می خواهم یک کاری امشب انجام بدهم که [موفقیت آن] به همت و تلاش شما بستگی دارد که چقدر ما را پشتیبانی بکنید. گفتم امشب می خواهم اسیر بیاورم. یک لحظه ای مکث کرد گفت آقای اسحاقی فردا عملیات است؛ یعنی فرداشب باید عملیات انجام بدهیم، شما امشب می خواهی اسیر بیاوری؟ اگر یک وقت خدای نکرده اسیر دادی چی؟ گفتم این فضل و کرم خداست ما توکل می کنیم به خدا. ما شناسایی هایمان را انجام داده ایم، کارهایمان را انجام داده ایم، فقط شما اجازه دهید ادوات ما را پشتیبانی آتش بکند و یک واحدی هم احتیاط باشد که اگر خدای ناکرده ما درگیر شدیم آن واحد وارد شود که ما یک وقت اسیر ندهیم. گفتم من با آقا رحیم و آقای حسن باقری هماهنگ کردم و آنها در جریان هستند که من می خواهم این کار را انجام بدهم [قبول کرد و] گفت، باشد. ما آمدیم تیم اطلاعات - عملیات ویژه مان را در همان محوری که عراقی ها برای شناسایی می آمدند و دیدبانی می کردند [وارد کردیم]. یک نهر بود خیلی عمق نداشت، یعنی اگر در آن تمام قد راه می رفتیم تا نیم تنه دیده می شدیم. در این نهر عراقی ها شب می آمدند، تا صبح می ماندند و طلوع صبح به خاکریز خودشان برمی گشتند. چون بچه ها منطقه را قبلاً رفته بودند و آنجا را خوب بلد بودند ما هماهنگ کردیم و بچه ها را بردیم و تمام اینها را در دشت باز با بوته استتار کردیم و به صورت زیگزاگ در نزدیک نهر خواباندیم. این واحد عراقی که می آمد اینجا، ٨٠٠ متر با خاکریزشان فاصله داشتند. ما طول ستون عراقی ها که ١١ نفر بودند و طول کمین خودمان را به نحوی محاسبه کردیم که آخرین نفر عراقی که وارد کمین شد، آن موقع همه یکباره اجرای آتش کنیم که حتی یک نفر اینها نتواند عکس العمل نشان بدهد و گفته بودم که تا آخرین نفر آنها وارد کمین نشده، تیراندازی نشود. خود من سرتیم مستقر بودم و دستور اجرای آتش را من می دادم. هماهنگی ادوات را هم انجام داده بودیم. تعدادی از بچه های اطلاعات و نیروهای عملیات در یک فاصله حدود ٥٠٠ متری از منطقه محل این مأموریت، لابه لای کانال ها با [ماشین] جیپ مستقر کرده بودیم که اگر درگیری شد و ادامه پیدا کرد و ما احتیاج به کمک داشتیم، اینها سریع بیایند و بریزند در منطقه. یعنی ریسک قبول نکرده بودیم. به فضل و کرم خدا این مأموریت انجام گرفت این [عراقی ها] آمدند داخل کمین تیراندازی را شروع کردیم، رگبار سلاح روی اینها بلند شد، حتی دوتایشان که آر.پی.جی. حمل کرده بودند، آر.پی.جی ها به خودشان منفجر شد. به بچه ها گفته بودم آن نفر جلوی ستون دشمن حرکت می کند و نفرات اول را نزنید. کار محاسبه و درگیرشدن و تیراندازی کار خیلی سختی بود. علت اینکه گفته بودیم نفرات اول ستون را نزنید، نتیجه کار شنودمان بود. در شنود ما فهمیده بودیم که آن شب این [عراقی] ها افسر اطلاعاتشان را برای دیدبانی به منطقه می آورند. البته به دو نفر [اول و دوم] هم تیر خورد، ولی همان یکی که افسر اطلاعات [بود]، زنده ماند، تیر به شکمش خورده بود بقیه کشته شدند. در کمتر از ٢ دقیقه کشته ها را به اضافه بچه های خودمان جمع کردیم. ما در این عملیات یک نفر زخمی دادیم. کشته های عراقی را انداختیم روی جیپ ها به اضافه افسر اطلاعاتی اسیر به انرژی اتمی آوردیم. بچه ها همه جمع بودند، سخنرانی آقای بهشتی تمام شده بود. ولوله و انرژی بسیار عجیبی بین بچه هایی که می خواستند عملیات انجام دهند، ایجاد شد. این اسیر را سریع از منطقه به اهواز، دفتر قرارگاه بردیم. آقا رحیم دستور دادند سریع به بیمارستان ببرید. آن قدر این اسیر اطلاعاتی برای حسن باقری و آقا رحیم مهم بود که خودشان به بیمارستان آمدند. رئیس بیمارستان را احضار کردند گفتند هرکاری می توانید بکنید که این اسیر زنده بماند. بالاخره زنده ماند و اطلاعاتی را که لازم بود، از او گرفتند. این کار فوق العاده ویژه در [دو] شب قبل از عملیات ثامن الائمه(ع) بود که توسط برادرهای اطلاعات و ابتکارعمل شنود انجام شد.»[١]
[١] تاریخ شفاهی سردار علی اسحاقی، (منتشرنشده)، ١٠/٣/١٣٩١.