پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٨٤ - نكته «مُنذر بن جارود عبدى» كيست؟
كرد. «جارود» گفت: چرا چنين مىكنى؟ گفت: شنيدى آنچه را درباره تو گفتهاند؟
گفت: آرى شنيدم. گفت: ترسيدم در ميان جمعيتى بنشينند و بگويند امير تويى لذا خواستم ابهت تو را بشكنم.
اما فرزندش «منذر» كه در زمان حيات پيامبر متولد شد در جنگ جمل در لشكر على عليه السلام شركت داشت و ظاهراً مرد صالحى بود و به دليل صالح بودن پدرش امام او را فرماندار «اصطخر»؛ (يكى از نواحى فارس) نمود؛ ولى متأسفانه به دليل حب جاه و مقام و عشق به مال و ثروت و لذات دنيا آلوده انواع انحرافات شد و همانگونه كه اشاره شد امام او را عزل كرد.
اين مرد مسير نادرست خود را ادامه داد تا آنجا كه بعدها از طرف يزيد بن معاويه فرماندار يكى از مناطق اسلامى شد.
از كارهاى بسيار زشت او اين بود كه در ميان نامههاى امام حسين عليه السلام به اهل كوفه نوشت، نامهاى نيز به «منذر» نوشت و بهوسيله شخصى به نام «سليمان» براى او فرستاد و او را به يارى خود دعوت كرد اما «منذر» نه تنها پاسخ مثبت نداد، بلكه نامه امام را به «عبيداللَّه» داد و فرستاده امام را تسليم چوبه دار نمود، در حالى كه رسولان و نامهآوران در هر قوم و ملتى در امانند و اين نخستين رسولى بود كه در اسلام به دار آويخته شد.
هرچند بعضى خواستهاند اين عمل را بدينگونه توجيه كنند كه «منذر» خيال مىكرد اين رسول را «ابن زياد» فرستاده تا از عقايد او در مورد همكارى با امام حسين عليه السلام آگاه شود در حالى كه اين توجيه بسيار نادرستى است، زيرا او مىتوانست نامه را به رسول برگرداند و با تندى با او سخن بگويد تا اگر آن شخص فرستاده ابنزياد هم باشد، اين برخورد را به اطلاع امير خود برساند.
لزومى نداشت او را دستگير كند و همراه نامه تحويل ابن زياد و سپس تحويل چوبه دار دهد، زيرا «ابن زياد» با خبر شد كه او از سوى امام است.