دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩٩
١٣٩١.مقاتل الطالبيّين : مسلم ، به حسين عليه السلام نوشت كه از مردم براى او بيعت گرفته و مردم ، بر او گِرد آمده اند و در انتظار اويند. پس تصميم گرفت به كوفه برود . عبد اللّه بن زبير ، در اين روزها با وى ملاقات كرد و براى او ، چيزى گران تر از حضور حسين عليه السلام در حجاز ، و نيز دوست داشتنى تر از رفتن او به عراق نبود . وى با آگاهى از اين كه دستيابى به حجاز ، برايش ممكن نيست ، مگر پس از بيرون رفتن حسين عليه السلام ، پس به او گفت: اى ابا عبد اللّه ! چه تصميمى گرفته اى؟ امام عليه السلام نظر خود را در رفتن به كوفه ، به او اطّلاع داد و او را از نامه مسلم ، آگاه ساخت. ابن زبير به او گفت: پس چه چيزى تو را نگاه داشته است ؟ به خدا ، اگر من همانند پيروان تو را در عراق داشتم ، در هيچ چيز ، درنگ نمى كردم . اين چنين ، تصميم حسين عليه السلام را تقويت كرد و برگشت.
١٣٩٢.الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة) ـ به نقل از ابو سلمة بن عبد الرحمان ـ: بايسته بود كه حسين عليه السلام مردم عراق را بشناسد و به سوى آنان نرود ؛ ولى ابن زبير ، او را در اين كار ، دلير ساخت.
١٣٩٣.مقتل الحسين عليه السلام ، خوارزمى : عبد اللّه بن زبير آمد و بر او (حسين عليه السلام ) سلام كرد و ساعتى نشست. سپس گفت: به خدا ـ اى پسر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ـ اگر در عراق ، همانند پيروان تو را داشتم ، يك روز در مكّه نمى ماندم ، و اگر تو در حجاز [هم ]بمانى ، كسى با تو ناسازگارى نخواهد كرد . پس چرا به اين فرومايگان ( بنى اميّه ) ، مجال بدهيم و آنان را در حقّ خويش به طمع اندازيم ، در حالى كه ما ، فرزندان مهاجرانيم و آنان ، فرزندان منافقان اند؟! اين سخن ، نيرنگ ابن زبير بود ؛ زيرا دوست نداشت كسى در حجاز باشد كه با او، هماورد باشد. حسين عليه السلام در پاسخ او خاموش مانْد و دانست كه چه مى خواهد.