دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٠٥
١٥٤٢.مقتل الحسين عليه السلام ، خوارزمى : حسين عليه السلام ، به عمر بن سعد ، پيام فرستاد كه : «مى خواهم با تو گفتگو كنم. امشب ميان لشكر من و لشكر خودت ، همديگر را ببينيم» . عمر بن سعد ، با بيست سوار و حسين عليه السلام نيز با همين تعداد ، بيرون آمدند . هنگامى كه يكديگر را ديدند، حسين عليه السلام به يارانش فرمان داد و آنان ، از او كناره گرفتند و تنها برادرش عبّاس عليه السلام و پسرش على اكبر عليه السلام در كنارش ماندند . ابن سعد نيز به يارانش فرمان داد . آنان هم از او دور شدند و تنها فرزندش حَفْص و غلامش به نام لاحِق ، در كنار او ماندند. حسين عليه السلام به ابن سعد گفت : «واى بر تو! آيا از خدايى كه بازگشتت به سوى اوست، پروا نمى كنى ؟ اى مرد ! آيا با من مى جنگى ، در حالى كه مى دانى من ، فرزند چه كسى هستم ؟ اين قوم را وا گذار و با من باش كه در اين حال ، به خدا نزديك ترى» . عمر به حسين عليه السلام گفت : بيم دارم كه خانه ام ويران شود ! حسين عليه السلام فرمود : «من ، آن را برايت مى سازم» . عمر گفت : مى ترسم كه مزرعه ام را بگيرند . حسين عليه السلام فرمود : «من ، بهتر از آن را از مِلكم در حجاز ، به تو مى دهم» . عمر گفت: من خانواده اى دارم كه بر آنها بيمناكم . حسين عليه السلام فرمود : «من ، سلامتِ آنها را ضمانت مى كنم» . عمر ، ساكت ماند و پاسخى نداد و حسين عليه السلام ، از او روى گردانْد و در حال بازگشت فرمود : «تو را چه شده ؟! خداوند ، تو را هر چه زودتر در بسترت بكُشد و تو را در روز حَشْر و نشرت ، نيامرزد! به خدا سوگند ، اميد دارم كه جز اندكى از گندم عراق ، نخورى !». عمر به حسين عليه السلام گفت: اى ابا عبد اللّه ! به جاى گندم، جو هست ! سپس ، عمر به لشكر خود ، باز گشت .