دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧١
١٤٩٧.الأخبار الطوال : حسين عليه السلام از اُطراقگاه خود ، كوچ كرد و سمت راست [١] جادّه كوفه را انتخاب كرد تا به قصر بنى مُقاتل رسيد و در آن جا فرود آمدند . حسين عليه السلام نگاه كرد و خيمه اى برافراشته ديد . پرسيد : «اين ، از آنِ كيست؟» . گفتند : از عبيد اللّه بن حُرّ جُعفى است ـ كه از بزرگان كوفه و جنگجويان آنها بود ـ . حسين عليه السلام يكى از غلامانش را نزد او فرستاد و او را نزد خود خواند . قاصد آمد و گفت: اين ، حسين بن على است . از تو مى خواهد كه نزد او بروى. عبيد اللّه گفت: به خدا سوگند ، از كوفه بيرون نيامدم ، مگر بِدان جهت كه جمعيّت بسيارى را ديدم كه براى نبرد با او بيرون آمده اند و پيروانش ، سست و پراكنده شده بودند. آن گاه دانستم كه او كشته مى شود. من ، توان يارى او را ندارم و دوست ندارم او مرا ببيند و من او را ببينم. حسين عليه السلام كفش هايش را پوشيد و رفت و در خيمه اش بر او وارد شد و او را به يارى فرا خواند . عبيد اللّه گفت : به خدا سوگند ، مى دانم كه هر كس تو را همراهى كند ، در آخرت ، خوش بخت خواهد بود ؛ ولى من نمى توانم برايت كارى كنم و در كوفه هم برايت ياورى سراغ ندارم. تو را به خدا سوگند كه مرا بر اين كار ، وادار مكن ، كه هنوز براى مُردن آماده نيستم ؛ ليكن اين ، اسب من ، مُلْحِقه ، است . به خدا سوگند ، چيزى را با آن طلب نكردم ، مگر اين كه بِدان دست يافتم ، و وقتى سوار بر آن بودم ، كسى مرا دنبال نكرد ، مگر آن كه از او جلو زدم . اين اسب را بگير و از آنِ تو باشد. حسين عليه السلام فرمود: «وقتى خودت را از ما دريغ مى دارى ، ما را نيازى به اسب تو نيست» .
[١] ظاهرا سمت چپ ، صحيح است (ر . ك : نقشه شماره ٣ در پايان همين جلد) .