دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٧
١٤٥٠.أنساب الأشراف : زُهَير بن قَين بَجَلى، در مكّه بود . او طرفدار عثمان بود . شتابان ، از مكّه رفت و راه ، او و حسين عليه السلام را به هم رسانيد . او همراه حسين عليه السلام مى رفت ؛ ولى با ايشان ، هم منزل نمى شد . حسين عليه السلام در جايى فرود مى آمد و او در ناحيه اى ديگر. حسين عليه السلام براى آمدن، در پىِ او فرستاد. همسرش دَيلَم دختر عمرو ، از او خواست كه برود ؛ ولى او نپذيرفت. همسرش گفت: سبحان اللّه ! پسر دختر پيامبر ، تو را مى خواند ؛ ولى تو به سويش نمى روى؟! چون نزد حسين عليه السلام رفت و به خيمه خود باز گشت، به همسرش گفت: تو را طلاق دادم. به خانواده خويش ، ملحق شو ؛ چون نمى خواهم كه به خاطر من ، جز خوبى ببينى. سپس به يارانش گفت: هر كس كه دوست دارد، با من بيايد ، وگر نه اين ، واپسين ديدار است. سپس خود ، همراه حسين عليه السلام شد.
١٤٥١.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ابو مِخنَف ـ: سُدّى ، در باره مردى از بنى فَزاره ، برايم نقل كرد كه : در روزگار حَجّاج بن يوسف، در خانه حارث بن ابى ربيعه ، در محلّه خرمافروشان بوديم كه پس از زُهَير بن قَين از قبيله بنى عمرو بن يَشْكُر از تيره بَجيله ، به تيول در آمده بود (مُصادره شده بود) . مردم شام ، بِدان جا نمى آمدند و ما در آن جا پنهان بوديم. به مرد فزارى گفتم : از كار خودتان ، هنگامى كه با حسين بن على آمديد ، با من سخن بگو. گفت: با زُهَير بن قَين بَجَلى بوديم ـ هنگامى كه از مكّه مى آمديم ـ و با حسين عليه السلام در يك راه بوديم ؛ امّا خوش نداشتيم كه با وى در يك منزلگاه باشيم. وقتى حسين عليه السلام حركت مى كرد، زُهَير بن قَين ، عقب مى ماند و چون حسين عليه السلام فرود مى آمد، زُهَير حركت مى كرد، تا اين كه به منزلگاهى رسيديم كه به ناچار ، مى بايست با وى در يك جا مى بوديم . پس حسين عليه السلام سويى فرود آمد و ما نيز در سويى ديگر ، فرود آمديم. نشسته بوديم و از غذايى كه داشتيم ، مى خورديم كه فرستاده حسين عليه السلام آمد و سلام گفت و وارد شد و گفت: اى زُهَير بن قَين ! ابا عبد اللّه ، حسين بن على ، مرا فرستاده كه پيش وى بيايى. هر كس ، هر چه به دست داشت، گذاشت ، گويى پرنده بر سرمان نشسته بود! همچنين دَلهَم ، دختر عمرو ، همسر زُهَير بن قَين ، برايم نقل كرد كه : به او گفتم: پسر پيامبر خدا ، به سوى تو مى فرستد و نمى روى؟ ! سبحان اللّه ! چه مى شود اگر بروى و سخن وى را بشنوى و باز آيى؟ زهير بن قَين ، رفت و چيزى نگذشت كه خندان آمد و چهره اش گشاده بود. سپس دستور داد تا خيمه و بار و اثاث وى را آوردند و همه به سوى حسين عليه السلام حَمل شد . آن گاه به همسرش گفت: تو را طلاق دادم . پيش كسانت برو ، كه نمى خواهم به خاطر من ، به تو بدى برسد. آن گاه به يارانش گفت: هر كس از شما كه مى خواهد، با من بيايد ، وگر نه اين ، واپسين ديدار است . اينك، داستانى را براى شما بگويم: به بَلَنجَر [١] يورش برديم و خدا ، پيروزمان كرد و غنيمت هايى را به دست آورديم. سلمان باهِلى [٢] به ما گفت: «از پيروزى اى كه خدا نصيبتان كرد و غنيمت هايى كه گرفتيد، خرسنديد؟ گفتيم: آرى . گفت: هنگامى كه جوانان خاندان محمّد صلى الله عليه و آله را يافتيد ، از نبرد در كنار آنان ، خرسندتر باشيد تا از اين غنيمت هايى كه گرفته ايد ؛ امّا من ، شما را به خدا مى سپارم». به خدا سوگند، پس از آن ، پيوسته پيشاپيش سپاهيان بود، تا كشته شد.
[١] در معجم البلدان آمده است: بَلَنجَر ، شهرى در سرزمين خَزَران (قفقاز) است . مى گويند : عبد الرحمان بن ربيعه ، آن جا را فتح كرد . بلاذرى گفته است : سلمان بن ربيعه باهلى ، آن را فتح كرد (ر. ك: نقشه شماره ٥ در پايان جلد ٨) .[٢] سلمان بن ربيعه باهِلى ، اهل كوفه است. در جنگ قادسيّه حضور داشت. عمر بن خطّاب ، قضاوت شهر مدائن را به وى سپرد و او ، نخستين قاضى در عراق است. سپس ، او را بركنار كرد . او در نبرد با تركان ، شركت جُست و در فرمان روايى سعيد بن عاص در بَلَنْجَر در دوره خلافت عثمان ، كشته شد. لازم است يادآورى گردد كه در برخى منابع تاريخى ، مانند : الإرشاد، روضة الواعظين، مقتل الحسين عليه السلام ، خوارزمى و الكامل فى التاريخ ، به جاى «سلمان باهلى»، «سلمان فارسى» آمده كه اشتباه است ؛ زيرا سلمان فارسى در زمان عمر ، از دنيا رفت ، حال آن كه فتح بَلَنْجَر ، در زمان عثمان صورت گرفت .