دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٧
١٣٨٠.تاريخ الطبرى ـ به نقل از عبد اللّه بن سليم اسدى و مَذَرى بن مُ: به آهنگ حج، از كوفه بيرون رفتيم تا به مكّه رسيديم . روز تَرويه ، وارد آن جا شديم . حسين عليه السلام و عبد اللّه بن زبير را ديديم كه هنگام ظهر ، ميان حِجر و در ، ايستاده بودند . نزديك رفتيم و شنيديم كه ابن زبير به حسين عليه السلام مى گفت: اگر مى خواهى بمانى، بمان و حكومت را به دست بگير كه پشتيبان تو مى شويم و يارى ات مى كنيم، و نيكخواهى مى نماييم و بيعت مى كنيم. حسين عليه السلام به وى فرمود : «پدرم به من خبر داده كه سردسته اى آن جا هست كه حرمت كعبه را مى شكند . نمى خواهم من ، آن سردسته باشم» . ابن زبير به او گفت: اگر مى خواهى ، بمان و كار را به من وا گذار كه اطاعت مى بينى و نافرمانى نمى بينى. فرمود : «اين را هم نمى خواهم». سپس آنان ، آهسته سخنْ گفتند كه ما نمى شنيديم و همچنان ، آهسته سخن مى گفتند تا هنگامى كه دعاى مردم را شنيديم كه هنگام ظهر، به سوى مِنا ره سپار بودند. حسين عليه السلام برخاست و طواف كعبه كرد و ميان صفا و مروه ، سعى نمود و چيزى از موى خود را كوتاه كرد و از احرام عمره ، بيرون رفت . آن گاه راهىِ كوفه شد و ما با مردم ، به سوى مِنا رفتيم.
١٣٨١.تاريخ الطبرى ـ به نقل از عُقبة بن سَمعان ـ: ابن زبير ، نزد حسين عليه السلام آمد و مدّتى با او سخن گفت . سپس گفت: نمى دانم چرا اين قوم (بنى اميّه) را وا گذاشته ايم و دست از آنها برداشته ايم ، در صورتى كه ما ، فرزندان مهاجرانيم و [ما ]صاحبان خلافتيم ، نه آنها ! به من بگو كه مى خواهى چه كنى؟ حسين عليه السلام فرمود : «در نظر دارم به كوفه بروم ، كه پيروانم در آن جا و سران مردم كوفه ، به من نامه نوشته اند، و از خدا ، خير مى جويم» . ابن زبير به او گفت: اگر كسانى همانند پيروان تو در آن جا داشتم، از آن چشم نمى پوشيدم. آن گاه از بيم آن كه مبادا حسين عليه السلام به او بدگمان شود ، گفت: اگر در حجاز بمانى و اين جا [نيز] براى خلافت برخيزى، إن شاء اللّه ، مخالفت نخواهى ديد. آن گاه برخاست و از نزد وى رفت. حسين عليه السلام فرمود : «هان ! اين ، هيچ چيز دنيا را بيشتر از اين دوست ندارد كه من از حجاز به سوى عراق بروم ؛ چرا كه مى داند با وجود من، چيزى از خلافت به او نمى رسد و مردم ، او را با من ، برابر نمى گيرند. دوست دارد از اين جا بروم كه حجاز براى او خالى بماند» .