دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩٣
١٣٨٤.مروج الذهب : ابن زبير ، شنيد كه حسين عليه السلام آهنگ رفتن به كوفه دارد و او (حسين عليه السلام ) گران ترينِ مردم بر او بود و جايگاهش در مكّه ، او را اندوهگين مى كرد ؛ زيرا مردم ، وى را با حسين عليه السلام برابر نمى كردند و براى او چيزى بهتر از اين نبود كه حسين عليه السلام از مكّه برود. پس نزد حسين عليه السلام آمد و گفت: اى ابا عبد اللّه ! رأى تو چيست؟ به خدا، از وا نهادن جهاد با اين گروه به خاطر ستمشان و خوار كردن بندگان شايسته خدا، از خدا مى ترسم . حسين عليه السلام گفت: «آهنگ رفتن به كوفه دارم» . گفت: خدا ، به تو توفيق دهد ! هان ! اگر من يارانى همانند تو در آن جا داشتم، از رفتن ، چشم نمى پوشيدم . وى پس از آن ترسيد كه حسين عليه السلام به او بدگمان شود و گفت: كاش در اين جا مى ماندى و ما و مردم حجاز را به بيعت با خويش ، فرا مى خواندى و ما بِدان ، شتاب مى ورزيديم . تو براى آن (حكومت)، از يزيد و پدرش سزاوارترى .
١٣٨٥.أنساب الأشراف : ابن زبير ، از حسين عليه السلام خواست كه در مكّه بماند تا او و مردم ، با وى بيعت كنند و اين را از آن روى گفت كه به او بدگمان نشود و در گفتار، بهانه اى داشته باشد. آن گاه حسين عليه السلام فرمود: «اگر يك وجب ، دورتر از حرم كشته شوم، نزد من ، دوست داشتنى تر است تا در درون آن كشته شوم ، و اگر دو وجب دورتر از آن كشته شوم ، بهتر از آن است كه يك وجب دورتر از آن كشته شوم» .