دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩٥
١٥٣٤.الأمالى ، صدوق ـ به نقل از عبد اللّه بن منصور ، ـ : عبيد اللّه بن زياد ، با لشكرش آمد تا در نُخَيله ، چادر زد و مردى به نام عمر بن سعد را با چهار هزار سوار به سوى حسين عليه السلام ، روانه كرد. عبد اللّه بن حُصَين تَميمى ، با هزار سوار و در پىِ او شَبَث بن رِبعى با هزار سوار ، و نيز محمّد بن اشعث بن قيس كِنْدى نيز با هزار سوار آمدند و عبيد اللّه ، عمر بن سعد را فرمانده همه آنان نمود و به ايشان ، فرمان داد تا گوش به فرمان و مطيع او باشند .
١٥٣٥.إثبات الوصيّة : عبيد اللّه بن زياد ـ كه خداوند ، لعنتش كند ـ ، ٢٨ هزار سرباز را از جانب يزيد ، روانه كرد .
١ / ٦
رسيدن عمر بن سعد به كربلا
١٥٣٦.تاريخ الطبرى ـ به نقل از عمّار بن عبد اللّه بن يَسار جُهَنى ـ: عمر بن سعد ، با چهار هزار نفر آمد تا در فرداى همان روزى كه حسين عليه السلام در نينوا فرود آمد، بر او در آمد . عمر بن سعد ، عَزرَة بن قيس اَحمَسى را به سوى حسين عليه السلام فرستاد و به او گفت: نزد او برو و انگيزه و هدف آمدنش را بپرس ؛ امّا عَزرَه از نامه نگاران به حسين عليه السلام بود و از اين رو ، خجالت كشيد كه نزد او برود . عمر ، اين را از ديگر سرانى كه [ با حسين عليه السلام ] نامه نگارى كرده بودند ، درخواست كرد ؛ امّا همه آنان ، خوددارى كردند و آن را ناخوش داشتند. كثير بن عبد اللّه شَعبى ـ كه سوارى جسور بود و چيزى ، او را از ميدان به در نمى بُرد ـ گفت: من به نزد او مى روم و ـ به خدا سوگند ـ ، اگر بخواهى ، او را ترور مى كنم ! عمر بن سعد به او گفت: نمى خواهم او را بكُشى ؛ بلكه فقط نزد او برو و انگيزه آمدنش را بپرس. او به سوى حسين عليه السلام آمد . هنگامى كه ابو ثُمامه صائدى ، او را ديد ، به حسين عليه السلام گفت: خداوند ، كارت به سامان آورد ، اى ابا عبد اللّه ! بدترين، جسورترين و بى مهاباترينِ زمينيان در كُشتن و خون ريختن ، نزد تو آمده است . از اين رو ، ابو ثُمامه ، به سوى او رفت و گفت: شمشيرت را فرو بگذار. او گفت: به خدا سوگند كه هرگز ، چنين نمى كنم و روا نيست كه چنين كنم ! من تنها يك پيكم . اگر به سخن من گوش مى دهيد، پيغامم را برسانم و اگر خوددارى مى كنيد، باز گردم . ابو ثمامه به او گفت: پس من ، قبضه شمشيرت را مى گيرم . آن گاه ، سخنت را بگو. او گفت: به خدا سوگند، دستت به آن نمى رسد ! ابو ثمامه به او گفت: پيغامت را به من بگو . من ، آن را به حسين عليه السلام مى رسانم ؛ ولى نمى گذارم كه به او نزديك شوى كه تو نابه كارى . آن دو به هم دشنام دادند . او نزد عمر بن سعد ، باز گشت و ماجرا را باز گفت . عمر ، قُرَّة بن قيس حَنظَلى را فرا خواند و به او گفت: واى بر تو ، اى قُرّه ! حسين را ملاقات كن و انگيزه و هدفش را جويا شو. قُرّة بن قيس ، نزد حسين عليه السلام آمد . چون امام عليه السلام او را ديد كه مى آيد ، فرمود : «آيا او را مى شناسيد ؟» . حبيب بن مُظاهر گفت: آرى . او مردى از قبيله حنظله تَميمى و خواهرزاده ماست . او را به نيكورأيى مى شناختم و گمان نمى بردم كه در اين معركه ، حاضر شود . او آمد تا بر حسين عليه السلام ، سلام داد و پيام عمر بن سعد را به حسين عليه السلام رساند . حسين عليه السلام فرمود : «اهل اين شهرتان (كوفه) به من نوشته اند كه بيايم ؛ امّا اكنون كه [ آمدن ]مرا خوش نمى دارند ، باز مى گردم» . حبيب بن مُظاهر نيز به او گفت: واى بر تو ، اى قُرّة بن قيس! كجا به سوى ستمكاران ، باز مى گردى؟! اين مرد را يارى كن كه خداوند ، تو و ما را به دست پدران او ، به كرامت ، تأييد كرده است . قُرّه ، به حبيب گفت : پاسخ پيام را به نزد فرماندهم مى برم و مى انديشم . قُرّه ، به سوى عمر بن سعد ، باز گشت و ماجرا را باز گفت. عمر بن سعد به او گفت: اميد مى برم كه خداوند ، مرا از ستيز و جنگ با او ، معاف بدارد .