آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ١٦٤ - شجاعت على(ع) در جنگ خندق
داشت، ربيعة گفت: اين حديثى است كه نمىتوان براى آن نشست و ايستاد [يعنى اين حديث خيلى سنگين است، قبول آن مشكل و بازگوى آن مشكلتر است] حذيفة در جواب وى گفت: اى ناتوان بىعقل، چگونه مىتوان گفت كه اين حديث بار گران غير قابل تحمل است با اين كه فرموده رسول خدا ٦ در روز خندق، عين همين روايت است! سپس گفت: ابو بكر، عمر، حذيفة و همه ياران پيامبر كجا بودند در آن روزى كه عمرو بن عبد ودّ با آواز بلند نعره هل من مبارز، مىزد؟ تمام جمعيت آن روز از خوف باز ايستاده و به گوشهاى خزيده بودند و تنها على ٧ بود كه وى را پاسخ داد و به جنگ وى رفت و او را به قتل رساند؟! سوگند به آن كسى كه جان من در قدرت اوست بىترديد، پاداش عمل على در آن روز از پاداش عمل ياران محمد ٦ تا روز قيامت برتر و افزونتر خواهد بود.
[١] پس از شكست احزاب در روز خندق، رسول اكرم ٦ تصميم گرفت يهودان
[١]. كشف الغمّة، ج ١، ص ٢٠٧، با اختلاف در الفاظ و اضافات؛ ارشاد شيخ مفيد ج ١، ص ٩٧، باب دوم فصل ٢٦، با اختلاف در الفاظ و اضافات؛ و گفته است: چون احزاب فرار كردند و مسلمانان به قصد يهوديان بنى قريظه و به عقيب آنها بازگشتند، على ٧ را با سى سوار از قبيله خزرج به سوى آنان فرستاد و فرمود: به سوى آنان حركت كن و ببين كه آنان در دژهاى خود هستند يا خير؟ چون آن حضرت به دژهاى آنان نزديك شد، شنيد كه آنان به پيامبر ٦ دشنام مىدادند! پس فورا به نزد پيامبر بازگشت و جريان را به اطلاع آن حضرت رساند. پيامبر ٦ فرمود: آنها را به اعمالشان واگذار، زيرا خداوند آنها را مكافات مىنمايد و چنان كه تو را بر عمرو بن عبد ودّ پيروز كرد، در مقابل اينان تو را خوار نخواهد نمود، كمى تأمل كن تا مردم در اطراف تو جمع شوند و تو را بشارت مىدهم به پيروزى از جانب خداوند، زيرا خداوند هراس از مرا به اندازه مسير يك ماه در دل آنان مىافكند و يارى مىنمايد على ٧ فرمود: مردم به نزد من فراهم آمدند و با آنان به دژهاى يهوديان نزديك شدم و چون مرا ديدند يكى از آنان فرياد زد، قاتل عمرو آمد و ديگرى گفت: قاتل عمرو به سوى شما آمد و همگى به هم خبر دادند كه قاتل عمرو آمد. خداوند رعب و وحشت در دل آنها انداخت و رجزخوانى، اين رجز را خواند:
\sُ قتل علىّ عمروا\z صاد علىّ صقرا\z قصم علىّ ظهرا\z ابرم علىّ امرا\z هتك علىّ سترا\Z\E پس گفتم سپاس خداى را كه اسلام را پيروز كرد و شرك را ريشه كن نمود و پيامبر ٦ به من فرمود: وقتى به سوى بنى قريظه رفتى با بركت و لطف پروردگار حركت كن، زيرا خداوند سرزمين آنها را به شما وعده داده است و من با يقين به يارى خداوند حركت كردم و پرچم اسلام را در مركز دژ آنان نصب كردم و آنان با دشنام به رسول اللَّه ٦ از من استقبال كردند و من چون كراهت داشتم كه دشنامهاى آنان را، پيامبر ٦ بشنود، قصد كردم به نزد آن حضرت باز گردم ولى دانستم كه پيامبر ٦ از سخنان آنان مطلع و آگاه است. پس پيامبر ٦ به آنان خطاب كرد و فرمود: اى برادران ميمونها و خوكها، ما هنگامى كه به منزلگاه قومى وارد شويم روز آنان را تباه و سياه خواهيم كرد. يهوديان گفتند:
اى ابو القاسم تو هيچ گاه دشنامگو نبودهاى؟ پيامبر ٦ را شرم آمد و آهسته به عقب بازگشت و دستور داد خيمهاى رو به روى دژ آنان بر پا كنند و پيامبر ٦ در آنجا اقامت كرد و بنى قريظه را به مدت ٢٥ شب محاصره نمود، تا اين كه به حكميّت سعد بن معاذ تن دادند و سعد بين آنان و پيامبر ٦ حكم كرد، مبنى بر اين كه مردانشان كشته شوند و زنان و فرزندانشان اسير گردند و اموالشان بين مسلمانان تقسيم شود. پيامبر ٦ به سعد فرمود: اى سعد تو حكم خداوند را بين ما و آنان بيان كردى! سپس پيامبر ٦ امر كرد مردان آنان كه نهصد تن بودند از دژ بيرون آيند و آنها را به مدينه ببرند و در خانههاى بنى نجّار زندانى كنند. پس از آن پيامبر ٦ به محله بازار مدينه آمد و دستور داد در آنجا خندقهايى كندند و امير المؤمنين ٧ و ساير مسلمانان با آن حضرت بودند و دستور داد يهوديان را بياورند و به على ٧ دستور داد گردن آنها را در خندقها بزند، در آن حال جمعى را آوردند كه در ميان آنان حيىّ بن اخطب و كعب بن اسد بودند و اين دو در آن زمان از رؤسا و رهبران يهوديان بودند؛ پس يهوديان به كعب گفتند: تو فكر مىكنى با ما چه رفتار خواهند كرد؟ جواب داد شما هيچ گاه با فكر و تعقل رفتار نكرديد و علت اين نزاع هنوز برطرف نشده و هر كس از شما را كه به نزد محمد ببرند ديگر برنمىگردد و قطعا كشته خواهيد شد. حيىّ بن اخطب را در حالى كه دستهايش را به پشت سرش بسته بودند آوردند و چون چشمش به پيامبر افتاد گفت: به خدا قسم خود را از اين كه با تو دشمنى كردم ملامت نمىكنم! ولى آن كس را كه خداوند بخواهد، خوار و زبون مىنمايد. سپس به مردم نگاه كرد و گفت: اى مردم ناچار آنچه خداوند براى بنى اسرائيل رقم زده است انجام خواهد گرفت و در آن حال در جلو امير المؤمنين ٧ قرار گرفت و گفت:
كشته شدن شريفى به دست شريفى است و على ٧ در جواب فرمود: بلكه بهترين انسانها، شريرترين و بدترين انسانها را مىكشد و بدترين انسانها شريفترين آنان را مىكشد، پس واى به حال آن كه به دست بهترين انسانها كشته مىشود و رستگارى براى آن كس است كه به دست اراذل و اوباش كفار شربت شهادت مىنوشد! پس حيى بن اخطب گفت: راست گفتى! اما هنگامى كه مرا كشتى، برهنهام مكن! على ٧ فرمود: اين امر به من آسانتر است و حيى جواب داد: همان طور كه مرا برهنه نساختى خداوند تو را برهنه نسازد! پس على ٧ گردن وى را زد و او را برهنه نساخت، سپس به آن كسى كه حيى بن اخطب را آورده بود فرمود: او هنگامى كه به سوى مرگ مىآمد چه مىگفت؛ جواب داد كه وى در بين راه مىگفت:
\sُ لعمرك ما لام ابن اخطب نفسه\z و لكنّه من يخذل اللَّه يخذل\z فجاهد حتى بلغ النفس جهدها\z و حاول يبغى العزّ كلّ مقلقل\z\E امير المؤمنين ٧ فرمود:
ُ\sُ لقد كان ذا جدّ و جدّ بكفره\z فقيد الينا في المجامع يعتل\z فقلدته بالسيف ضربة محفظ\z فصار الى قعر الجحيم يكبّل\z فذاك مآب الكافرين و من يطع\z لأمر إله الخلق في الخلد ينزل\z\E
پيامبر اسلام ٦ در بين زنان بنى قريظه، عمرة دختر خناقه را برگزيد و از ميان زنان تنها يك تن كشته شد، زيرا با پرتاب سنگى پيامبر را دشنام داد و پيامبر ٦ هميشه با آنان مناظره مىكرد، پيش از آنكه از آنان جدا شود و خداوند پيامبر ٦ را از اصابت آن سنگ سالم نگه داشت.
پيروزى بر بنى قريظه و فتح قلعههاى آنان براى پيامبر ٦ به دست امير المؤمنين ٧ و كشته شدن يهوديان به دست آن حضرت و وحشتى كه خداوند در دل يهوديان افكند؛ از آن فضائلى است كه هيچ كس جز على ٧ داراى آن نبود. اين منقبت نيز مانند ساير مناقب پيشين از آن حضرت است.