آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ١٠٩ - بحث پنجم پارسائى و پرهيزگارى آن حضرت
و سفره غذايى كه در آن كاسهاى از دوغ ترش كه بوى ترشى آن به بينىام مىرسيد، در پيش وى گسترده بود و آن حضرت قرص نان جوينى كه سبوس آن را مىديدم در دست داشت و با سر زانو آن را مىشكست و در آن كاسه مىريخت و ميل مىنمود. آن حضرت به من تعارف نمود و فرمود: بيا از اين غذاى ما ميل كن، گفتم: من روزه هستم، آن حضرت براى تشويق روزه داران، حديثى به اين مضمون، از رسول خدا ٦ نقل كرد كه رسول اللَّه ٦ فرمود: اگر روزه، روزهدارى را از صرف طعامى كه اشتهاى به آن دارد منع نمايد، در قبال اين عمل خدا پسندانه، آفريدگار جهان او را به طعام بهشتى و نوشيدنى آن انعام خواهد نمود. وضع رقّتبار غذاى آن حضرت مرا متأثر نمود، به فضّه كنيز او گفتم:
واى بر تو از خدا نمىترسى كه چنين غذايى براى اين پيرمرد تهيه كردهاى او در جوابم گفت: بنا به دستور خودش سبوس را از غذايش نگرفتهايم! در آن حال آن حضرت به من فرمود: با فضّه چه مىگفتى؟ جريان را نقل كردم، او آهى از دل بر كشيد و فرمود: پدر و مادرم فداى آن بزرگوارى باد كه در طول عمر [از غذاى او سبوس گرفته نشد و در مجموع] حتى سه روز هم براى وى از گندم سبوس گرفته، نان نپختند و تا زمانى كه به لقاى پروردگار رسيد، سير نگرديد.
[١] روزى آن حضرت وارد بازار شد، پيراهنى را به سه درهم خريد و پوشيد
[١]. مناقب خوارزمى، فصل دهم، ص ٦٩، با همين اسناد به تفصيل از احمد بن حسين از ... از ابن نافع، از ابو مطر نقل كرده كه گفت: در حالى كه از مسجد خارج مىشدم مردى از پشت سر، مرا صدا مىزد و مىگفت: لباست را بالا بگير كه هم از آلودگى محفوظ مىماند و هم فرسوده نمىگردد و اگر مسلمانى، تكبر را از سرت بردار، با شنيدن اين آواز مكث نموده در پى او روانه شدم، او لباس اعراب بيابان گرد به تن و تازيانهاى در دست داشت. پرسيدم اين مرد كيست؟
گفتند: گويا در اين شهر غريبى كه او را نمىشناسى؟ گفتم: آرى من از اهل بصره هستم، گفتند: اين مرد على بن ابى طالب ٧ مىباشد. او به بازار شتر فروشان معروف به دار بنى ابى معيط وارد شد و فرمود: معامله كنيد ولى قسم نخوريد، چرا كه سوگند ياد كردن سرمايه را از بين مىبرد و بركت را نابود مىنمايد.
سپس به نزد خرما فروشان رفت، در آنجا كنيزكى را ديد كه گريه مىكند، از علت گريه او پرسيد؟ گفت: اين مرد مقدارى خرما به يك درهم به من فروخت آن را به خانه بردم، امّا آقايم آن را نپذيرفت، اكنون گريهام براى اين است كه فروشنده هم آن را قبول نمىكند، آن حضرت به فروشنده فرمود: خرما را بگير و درهم را به كنيز رد كن، زيرا اين خريدار كنيز است و از خود ارادهاى ندارد، فروشنده سخن حضرت را نپذيرفت من به او( فروشنده) گفتم: آيا مىدانى اين شخص كيست؟ گفت نه! گفتم: اين آقا على بن ابى طالب ٧ است، فورا خرما را از كنيزك گرفت و درهم را به او رد نمود و عرض كرد: مولايم دوست دارم از جسارت من درگذرى و از من راضى شوى! آن حضرت فرمود: در صورتى از تو راضى مىشوم كه حقوق مردم را رعايت كنى. سپس در بازار خرما فروشان عبور مىكرد و مىفرمود: اى گروه خرما فروش! بينوايان را بدون عوض اطعام كنيد، تا كاسبى شما پربركت گردد. آنگاه عبورى گذرا به بازار ماهى فروشان نمود، در حالى كه عدهاى از مسلمانان او را همراهى مىكردند، فرمود: در بازار ما نبايد ماهى طافى( ماهى مرده كه بر اثر سبكى روى آب آمده باشد) فروخته شود. از آنجا به دار فرات كه بازار كرباس فروشان بود عبور نموده و بر دكان پيرمردى ايستاد و فرمود: پيراهنى كه سه درهم ارزش داشته باشد به من بفروش! فروشنده او را شناخت و با آن حضرت گرم گرفت، همين كه دانست او را شناخته، از او گذشت و بر دكان جوانى توقف نمود و از او پيراهنى به قيمت سه درهم خريدارى كرد كه تنها از ساق پا تا مچ دست وى را مىپوشاند و بر تن نمود و در حين پوشيدن دعا كرد و فرمود:
ُ الحمد للَّه الذى رزقنى من الرياش ما اتجمل به في الناس و أوارى به عورتى
از آن حضرت پرسيدند اين دعا را از خودتان قرائت نمودى يا اينكه از رسول خدا ٦ شنيدهاى؟ فرمود: اين دعا را از پيامبر ٦ به هنگام پوشيدن لباس شنيدم در آن هنگام پدر آن جوان فروشنده، از راه رسيد، به او گفته شد، فرزندت امروز پيراهنى را به امير المؤمنين ٧ به سه درهم فروخت آن مرد به فرزندش گفت: چرا بيش از دو درهم از او گرفتى پس يك درهم را برداشت و به حضور امير المؤمنين ٧ كه در« باب رحبه» با گروهى از مسلمانان نشسته بود، رسيد و عرض كرد: يا على اين درهم را بستان، آن حضرت فرمود: براى چه؟ گفت: پول پيراهن بيش از دو درهم نبوده است، فرمود: اين معامله با رضايت طرفين انجام گرفته
ُ« باعني برضاى و اخذته برضاه»
درهم را به او بازگردان؛ ترجمة امام على ٧ من تاريخ دمشق ابن عساكر، ج ٣، ص ٢٤١، شماره ١٢٦١؛ مسند احمد بن حنبل، ج ١، ص ١٥٧؛ ذخائر العقبى، ص ١٠١.