آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤١٢ - مبحث بيست و ششم در داستان اصحاب كهف و گفتگوى حضرت على(ع) با يهوديان
عقيده شما اين آسمان و زمين خدايى دارد، شما را از اين مهلكه نجات دهد.
جوانان مؤمن مدت سيصد و نه سال با كالبدى بيجان در آن غار آرميدند سپس خداى متعال، در بامداد يك روز و به هنگام طلوع خورشيد روح در كالبدشان دميد، ناگهان همگى از جاى برخاسته هر يك به ديگرى مىگفت: شب گذشته از عبادت خداوند غفلت نموديم هم اكنون برخيزيم و به كنار چشمه آب رويم! هنگامى كه به كنار چشمه آب رفتند، با شگفتى ديدند، چشمه آب ناپديد شده و درختان خشك و نابود شدهاند! با حيرت و تعجب گفتند: آيا در اين يك شب حادثهاى به وقوع پيوسته كه بر اثر آن، چشمه از آب تهى شده و درختان سرسبز خشكيدهاند؟! در آن هنگام خداوند گرسنگى را بر آنها مسلط ساخت، يكى از آنان گفت: كداميك از شما با اين پول به شهر مىرود تا نانى تهيه نمايد؟ و بايد نگاه كند كه خمير نان با پيه خوك مخلوط نشده باشد! چنان كه خداوند متعال نيز به اين مطلب اشاره كرده و فرموده است: «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً»:[١] يكى را با پولهايتان به شهر بفرستيد، تا مشاهده كند كدام طعام پاكيزهتر و حلال است. تمليخا به آنها گفت: شما به جاى خود باشيد، زيرا جز من كسى نمىتواند نان را تهيه نمايد، آنگاه به چوپان گفت: لباست را به من بده تا بپوشم و تو لباس من بپوش، سپس لباس چوپان را پوشيد و به شهر رفت در طى راه مواضعى را مىديد كه قبلا نبوده و نديده بود، راههايى را مىديد كه پيش از آن اثرى از آنها نبود تا به شهر رسيد؛ هنگام ورود به دروازه شهر، چشمش به پرچمى سبز رنگ كه بر آن نوشته بود: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ عيسى رسول اللَّه» افتاد كه بر سر در دروازه نصب بود! تمليخا با شگفتى به پرچم نگاه مىكرد و ديدگانش را مىماليد و با خود مىگفت: من خوابم يا بيدار! مدتى نسبتا طولانى در آنجا مكث نمود و سپس وارد شهر شد و به گروهى از مردم گذشت كه انجيل را قرائت مىكردند و مردمانى را مىديد كه آنها را نمىشناخت؛ به هر حال راه بازار در پيش گرفت تا به نانوايى رسيد از
[١]. سوره كهف( ١٨)، ١٩.