آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤١١ - مبحث بيست و ششم در داستان اصحاب كهف و گفتگوى حضرت على(ع) با يهوديان
پرتاب كردند آن سگ از آنها دور نشد و فاصله نگرفت و چون متوجه شد كه آنان اصرار بر طردش دارند، به روى پاهايش نشسته با زبان باز و صداى رسا گفت: چرا مىخواهيد مرا از خودتان دور كنيد، با اينكه به وحدانيت خداوند و اينكه او شريك و انبازى ندارد شهادت مىدهم، بگذاريد با شما باشم و از شما حراست نمايم، به اين اميد كه به پروردگارم تقرب يابم! جوانان با شنيدن اين سخن از آن حيوان، از طرد او دست كشيده و راه خويش را ادامه دادند و چوپان آنها را از كوه بالا برد و به غارى «كهف» كه در آنجا بود رساند.
يهودى براى سومين بار پرسيد: يا على! آن كوه چه نام دارد و اسم آن غار چيست؟
مولا فرمود: نام كوه «ينكلوش» و اسم غار «وصيد» است.
مولا سخن را ادامه داده و فرمود: در كنار آن كهف درختان پرثمر و چشمههاى گوارا وجود داشت. آنان از ميوه آن درختان تناول نموده و از آب گواراى چشمه نوشيدند و شب هنگام به درون غار رفتند و خوابيدند و آن سگ نيز كنار در ورودى غار خوابيد و از آنها حراست مىنمود، در آن حال خداوند متعال، به فرشته مرگ مأموريت داد تا آنها را قبض روح نمايد و چون مأموريت ملك الموت به انجام رسيد، خداوند به فرد فرد آنها دو فرشته موكّل نمود، تا آنها را از اين پهلو به آن پهلو كنند و به آفتاب فرمان داد، تا در هر بامداد و عصر به آن غار بتابد و آفتاب نيز بنا بر مأموريت هنگام طلوع و غروب بر آن غار مىتابيد.
دقيانوس هنگامى كه از عيدگاه به شهر آمد، از آن شش نفر در جمع همراهان خويش، اثرى نديد، فورا از حال آنها جويا شد، گزارشگرى كه از فرار آن شش تن اطلاع داشت، گفت: اى پادشاه آنها از ملك تو فرار نمودهاند و خدايى غير از تو برگزيدهاند! دقيانوس با خشم فراوان با هزار نفر از سپاه خويش به تعقيب آنها پرداخت و ردّ پاى آنها را تا بالاى كوهى كه غار در آن قرار داشت تعقيب كردند و چون به دهانه غار رسيدند، دقيانوس كه گمان مىكرد آنها به خواب رفتهاند، با تكبرى خاص گفت: هر كيفرى كه مىخواستم در باره آنها اجرا كنم به بدتر از آن خود را كيفر نمودهاند و فورا دستور داد تا در غار را با سنگ و گچ مسدود نمايند، سپس به يارانش گفت: به آنها بگوييد، اگر به