آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٠٩ - مبحث بيست و ششم در داستان اصحاب كهف و گفتگوى حضرت على(ع) با يهوديان
گفت: اگر دقيانوس خداست، چنان كه گمان مىكند، چرا غذا مىخورد، مىخوابد و مانند آدميان فضولات را دفع مىكند در حالى كه اين اعمال از صفات خدايى نيست؟ آن شش جوان هر روز در خانه يكى از خودشان با هم جمع مىشدند و به عيش و نوش و خوردن و آشاميدن مىپرداختند و اتفاقا آن روز كه اين اتفاق براى دقيانوس افتاد، در خانه تمليخا گرد هم جمع آمدند و به خوردن و آشاميدن پرداختند ولى تمليخا چيزى نخورد و نياشاميد! ساير جوانان از وى پرسيدند كه علت امساك تو چيست؟ تمليخا گفت: اى برادران! امروز انديشهاى به قلب من راه يافته كه مرا از خوردن و آشاميدن بازداشته است! گفتند: آن انديشه چيست؟ گفت: مدتى طولانى مىگذرد كه فكر مىكنم، اين آسمان كه مانند خيمهاى بر سر ما، گسترده است چه كسى او را در بالا نگهداشته بدون اينكه به جايى متصل باشد و يا در پايين ستونى آن را استوار سازد؟ و كيست كه آفتاب و ماه را در آن به جريان و حركت وامىدارد و با ستارگان آن را زينت مىبخشد؟
و باز همين انديشه را در باره زمين دارم كه كى آن را به پشت دريا كشيده و با كوههاى سر به فلك كشيده پيوند زده است، تا از جايش حركت نكند؟ و در باره خود فكر مىكنم كه چه كسى مرا از شكم مادر به اين جهان آورده، روزيم مىدهد و تربيتم به عهده دارد؟
پس از تفكرى طولانى، به اين نتيجه رسيدم كه اين جهان سازنده و مدبّرى غير از دقيانوس ستمگر و جبّار دارد! جوانان با شنيدن اين سخنان در حالى كه همگى به پاى او افتاده بودند و مىبوسيدند، گفتند: تمليخا، هر چه كه بر دل تو راه يافته و در باره آن فكر كردهاى، بر دل ما نيز راه يافته است؛ اكنون: بگو چاره كار چيست و چه بايد كرد؟ تمليخا گفت: برادرانم، چارهاى جز پناه بردن به خداى آسمان و زمين و فرار از حيطه قدرت اين جبّار ستمگر نداريم! پنج جوان ديگر گفتند: رأى همان رأى توست، پس از آن تمليخا مقدارى خرما از باغى كه به او تعلق داشت به سه درهم فروخت و در رداى خود پيچيد و به همراهان گفت:
بر اسبهايتان سوار شويد تا راه بيابان را در پيش گيريم! جوانان بر مركبها سوار شدند و به همراه تمليخا مسافت سه ميل از شهر دور شدند، تمليخا گفت: تا به اينجا در ملك دنيا