آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٣٢٨ - مبحث نوزدهم در فضايل فرزندان امير مؤمنان
آفتاب به شدت بر آنها مىتابيد و بر اثر تابش آفتاب يكى از آنها در پناه ديگرى قرار گرفته و يك ديگر را از تابش آفتاب مىپوشاند، يافتيم، همين كه چشم رسول خدا ٦ بر آنها افتاد، از شدت ناراحتى، گريه راه گلوى مباركش را گرفته بود! از اين رو فورا خم شد و آنها را مىبوسيد، سپس حسن ٧ را بر شانه راست و حسين ٧ را بر شانه چپ گذاشت و راهى منزل شد، امّا شدت گرما در آن روز، به حدّى بود كه حضرتش يك پا را بر زمين مىگذاشت و پاى ديگر را برمىداشت ولى نگذاشت آن دو فرزندش پا را بر زمين گذارند و گرماى زمين پاهاى آنها را اذيت نمايد، از اين رو جان خويش را سپر آنان قرار داد و آنها را بر شانه خويش جاى داد.
[١] و از سليمان اعمش نقل شده است كه گفت: پيك ابو جعفر منصور در نيمه شب مرا به حضور وى فراخواند و گفت: ابو جعفر بىدرنگ در اين وقت تو را احضار نموده است به وى گفتم: امير المؤمنين در اين وقت غير مناسب به چه علت مرا احضار نموده؟
گفت: نمىدانم، گفتم: به او ابلاغ كن كه پس از دقايقى نزد شما حاضر خواهم شد، اما با خود گفتم: احضار در چنين وقتى قطعا به خاطر امر خيرى نيست، شايد به اين علت باشد كه از من فضائل على بن ابى طالب ٧ بپرسد و اگر پاسخ گويم، حتما مرا خواهد كشت از اين رو غسل نمودم و كفنم را پوشيدم و حنوط زدم و وصيتهاى لازم را نوشتم و به خانوادهام سپردم و راهى كاخ منصور شدم، زمانى كه به مجلس وى وارد شدم، دوست ديرينهام عمرو بن عبيد بصرى را نزد او ديدم، از اين رو قلبم شادمان و روحم از اضطراب و دلهره آسوده گرديد، چرا كه مىدانستم وى از من دفاع خواهد كرد به هر حال پس از
[١]. آن روايتى كه خوارزمى در فصل نوزدهم، ص ٢٠٠، نقل كرده با متن مغايرت لفظى دارد؛ مناقب ابن مغازلى، ص ١٤٣، روايت ١٨٨؛ امالى صدوق مجلس، ٦٧، ص ٣٥٧، روايت ٢؛ بحار الانوار، ج ٣٧، ص ٨٨؛ بحر المناقب، ص ٥٤؛ ذيل احقاق الحق، ج ٥، ص ٢٢ و ج ١٠، ص ٧٢٢ بشارة المصطفى، ص ١١٤؛ فرائد السمطين، ج ٢، باب ١٩، سمط دوم، ص ٩٠، حديث ٤٠٦؛ ذخائر العقبى، ص ١٣٠؛ نور القبس، ص ٢٥١؛ بنا بر آنچه در احقاق الحق، ج ١٠، ص ٧٢٢ ذكر شده است، مناقب محمد بن سليمان كوفى، ج ٢، ص ١١٠٠.