انقلاب اسلامی زمینه ها و پیامدها - محمدی، منوچهر - الصفحة ١٦٨
مىتوانند چنين موقعيتى را بهوجود آورند و روحانيت و رهبرى انقلاب را منزوى كنند. غافل از آنكه اينبار روحانيت بيدار بود و امامخمينى هم با مرحوم كاشانى خيلى تفاوت داشت.
سازمان مجاهدين خلق با همين اشتباه در محاسبه، براى ضربهزدن به انقلاب و در دستگرفتن قدرت به صورت تاكتيكى، پشتسر بنىصدر ايستاد و در حقيقت در اين زمان گرداننده بسيارى از معركهها، مجاهدين چپگرا و التقاطى بودند و نه ليبرالها.
سازمان مجاهدين خلق[١] هم كه با ايدئولوژى التقاطى و با تاكتيك و روحيهاى منافقانه از مدتها قبل از انقلاب براى در دست گرفتن قدرت، برنامهريزى كرده بود با استفاده از موقعيتى كه بعد از انقلاب در اثر گرفتارى و مشغله نيروهاى انقلابى به امور روزمرّه كشور بهدست آمده بود، به كار عضوگيرى، سازماندهى و جمعآورى اسلحه پرداخت و با تكيه بر عوامل احساسى و تأثيرگذارى بر نسل جوان در مدارس، عدّه نسبتاً قابلتوجهى را در سازمان مخفى
[١]. بنيانگذران اين سازمان( محمد حنيفنژاد، سعيد محسن و اصغر بديعزادگان) نخستين تجربيات سياسى خود را در دوران دانشجويى در دانشگاه تهران( ١٣٤٣- ١٣٣٩) در بستر همكارى با نهضت آزادى به دست آورند و انديشههاى مذهبى رهبران نهضتآزادى، به ويژه آيتاللّه طالقانى و مهندس بازرگان، افقهاى تازهاى در نگرش اسلامى آنان پديد آورد. تأكيد بر علمى بودن آموزههاى دينى از سوى بازرگان، آنها را قانع كرده بود كه در اسلام تضادى بين قوانين علمى و باورهاى دينى وجود ندارد. اين نگرش جديد در انديشه مجاهدين به تدريج از افكار و جهانبينى معلمان اوليه فراتر رفت. آنان با الهام و تأثير پذيرفتن از انديشههاى ماركسيستى، به تدريج در جهت تلفيق برخى از آراى ماركسيسم با باورهاى اسلامى گام برداشتند، براى مثال نظريه« ارزش اضافى» ماركس در اثر معروفش سرمايه را مبناى« اقتصاد اسلامى» خود قرار دادند و با تفسير خود از قرآن و روايات اسلامى را با آن همراه ساختند. با گسترش روزافزون فرهنگ ماركسيستى در ميان مخالفان شاه، آن بخش از تعاليم و باورهاى اسلامى كه با انديشههاى ماركسيسم همجهت به نظر مىرسيد، از سوى مجاهدين بيشتر مورد تأكيد و آموزش قرار گرفت و بخش ديگر- كه از چنين همخوانى برخوردار نبود- به حال خود رها شده در ايدئولوژى آنان نگنجيد. در واقع اصول ماركسيسم به عنوان« علم مبارزه» يا« علم تكامل اجتماع» به رسميت شناخته شد و مرز ميان اين جهانبينى ماركسيستى و اسلام محو گرديد.
با از ميان رفتن رهبران و كادر اوليه سازمان در سال ١٣٥٠، گرايش به ماركسيسم گستردهتر شد و دوگانگى فكرى سابق بين اسلام و ماركسيسم سرانجام با رانده شدن اسلام از سازمان، به نقطه پايانى خود رسيد. در تيرماه سال ١٣٥٤، سران دستگيرشده سازمان در مصاحبه تلويزيونى به طور رسمى و صريح اعلام كردند هم خود ماركسيست بودهاند و هم سازمان را عملًا به ايدئولوژى و عقايد ماركسيستى مسلح كردهاند. اعتراف به ماركسيستشدن سازمان، علاوه بر اين كه تقدس مجاهدين را شكست، اسباب جدايى عناصر مذهبىتر سازمان را فراهم ساخت. برخى از افراد مستقل مجاهدين از آن جدا شدند و گروهى ديگر، انشعاب كرده، پيرامون لطفاللّه ميثمى و يا تحت عناوينى چون صلواتيون و اعتراضيون گردآمدند.