اختران فقاهت بررسى زندگى علمى و سياسى گروهى از علماى سده اخير - انصارى قمى، ناصر الدين - الصفحة ٥٨١
«من در مدرسه بخارائى در- نجف اشرف- سكونت داشتم، و به درس استاد بزرگوارم مرحوم آيت اللّه مامقانى حاضر مىشدم. وقتى ٣ روز بر من گذشت و من هيچچيز براى خوردن حتى نان خشك پيدا نكردم و تمام چيزهايم را- غير از كتابهاى علمى- فروختم، و ديگر آهى در بساط نداشتم، و در اين مدت دست نياز و توسل به دامان امير مؤمنان على عليه السّلام دراز كردم و حل مشكلم را از او خواستم، در بعدازظهر يك روز گرم تابستانى در حجره نشسته بودم و مطالعه مىكردم و گرسنگى و گرما بر من فشار مىآورد. ناگهان در اتاقم بازشد و چادر شبى بزرگ در ميان اتاق افتاد. من هرچه منتظر شدم تا كسى از در وارد شود، فردى را نديدم خودم برخاستم، و در حياط مدرسه هرچه جستجو كردم باز كسى را نيافتم. از هركس پرسيدم، او هم نديده بود. به حجرهام برگشتم و داخل چادر شب را نگاه كردم. در آن توشك، لحاف، لباس، عرقچين و ساير مايحتاج زندگى و عبا، قبا، عمامه، ساعت، ٣ اشرفى طلا و مقدارى نان و پنير ديدم، و ورقهاى را كه بر روى آن نوشته بود: شما را به خدا من را پيش مادرت زهرا عليها السّلام فراموش نفرما. پس، بسيار خوشحال شدم، و خدا را سپاس گفتم، و موضوع را اندكاندك فراموش كردم تا به ايران آمدم.
روزى در مسجد شاه تهران مشهدى حسن، خادم شيخ استاد، را ديدم و با او معانقه و روبوسى كردم، و از نجف و روزهاى خوش ايام تحصيل سخن مىگفتم تا سخن به مرحوم مامقانى رسيد. مشهدى حسن خاطره آن روز را به يادم آورد و گفت: آن روز من آنها را برايت آوردم، و استاد از من خواسته بود تا به صورت ناشناس آنها را به شما برسانم و سوگندم داده بود كه اين مطلب را به كسى نگويم. آيت اللّه مرعشى اضافه كرد: آن وقت متوجه شدم كه چرا استاد پس از آن، در درس كمتر به من خيره مىشد. و اين به خاطر آن بود، كه من ملتفت عنايات و الطاف او نشوم».[١]
[١]. به نقل از آيت اللّه محى الدين مامقانى.