تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٨٤ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
نقل است که ابراهيم گفت :شبها فرصت مي جستم تا کعبه را خالي يابم از طواف ، و حاجتي خواهم . هيچ فرصت نمي يافتم ، تا شبي باراني عظيم مي آمد . برفتم و فرصت را غنيمت شمردم ، تا چنان شد که کعبه ماند و من . طوافي کردم ، و دست در حلقه زدم ، و عصمت خواستم از گناه ندايي شنيدم که :عصمت مي خواهي از تو گناه ! همه خلق از من همين مي خواهند .اگر همه را عصمت دهم درياهاي غفاري و غفوري و رحماني و رحيمي من کجا شود . پس گفتم :اللهم اغفرلي ذنوبي . ندايي شنودم که :از همه جهان با ما سخن گويي و سخن خود گويي!آن به سخن تو ديگران گويند .
در مناجات گفته است :الهي تو مي داني که هشت بهشت در جنب اکرامي که با من کرده اي اندک است ، و در جنب محبت خويش و در جنب انس دادن مرا به ذکر خويش ، و در جنب فراغتي که مرا داده اي ، در وقت تفکر کردن من در عظمت تو .
و ديگر مناجات او اين بود : يا رب!مرا از ذل معصيت به عز طاعت آور . مي گفتي :الهي ! آه ، من عرفک فلم يعرفک فکيف حال من لم يعرفک.آه ! آنکه تو را مي داند نمي داند ، پس چگونه باشد حال کسي که تو را نداند .
نقل است که گفت :پانزده سال سختي و مشقت کشيدم تا ندايي شنيدم که کن عبدا فاسترحت . برو بنده باش ، و در راحت افتادي . يعني فاستقم کما امرت .
نقل است که از او پرسيدند :تو را چه رسيد که آن مملکت را بماندي ؟
گفت :روزي بر تخت نشسته بودم ، آيينه اي در پيش من داشتند . در آن آيينه نگاه کردم . منزل خود گور ديدم ، و در آن مونسي نه ؛ سفري دراز ديدم در پيش و مرا زادي نه ؛ قاضي يي عادل ديدم ، و مرا حجت نه ؛ ملک بر دلم سرد شد .
گفتند :چرا از خراسان بگريختي ؟ گفت:آنجا بسي مي شنيدم که دوست چون بود و چگونه ؟
گفتند :چرا زني نمي خواهي ؟
گفت :هيچ زن شويي کند تا شوهر گرسنه و برهنه داردش ؟
گفتند :نه .
گفت :من از آن زن نمي کنم که هر زني که من کنم گرسنه و برهنه ماند . اگر توانمي خود را طلاق دهمي ! ديگري بر فتراک با خويشتن غره چون کنم ؟ پس از درويشي که حاضر بود پرسيد :زن داري ؟
گفت :ني .
گفت :نيک نيک است .
درويش گفت :چگونه ؟
گفت :آن درويش که زن کرد در کشتي نشست و چون فرزند آمد غرق شد ؟
نقل است که يک روز درويشي را ديد که مي ناليد . گفت :پنداريم که درويشي را رايگان خريده اي .
گفت :درويشي را خرند ؟