تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٨٢ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
چون به مکه درآمدند ، به در مسجد حرام مرقع داران بودند . پرسيد ايشان را که :ابراهيم ادهم را شناسيد ؟
گفتند :يار ماست . ما را ميزباني کرده است وبه طلب طعام رفته .
نشان وي بخواست . بر اثر وي برفت . به بطحاء مکه بيرون آمدند . پدر را ديد پاي برهنه و با پشته اي هيزم همي آمد . گريه براو افتاد ، و خود را نگاه داشت . پس پي او گرفت وبه بازار و بانگ مي کرد من يشتري الطيب بالطيب .حلالي به حلالي که خرد .
نانوايي خواندش و هيزم بستد و نانش بداد . نان به سوي اصحاب خود برد و پيش ايشان نهاد . پس ترسيد که اگر گويم من کيم از او بگريزد . برفت تا با مادر تدبير کند تا طريق چيست ؟ او را با دست آوردن مادرش به صبر فرمود . گفت :صبر کن تا حج بگزاريم .
چون پسر رفت ابراهيم با ياران نشسته بود . وصيت کرد ياران را که امروز در اين حج زنان باشند و کودکان .چشم نگه داريد .
همه قبول کردند .چون حاجيان در مکه آمدند و خانه را طواف کردند .
ابراهيم با ياران در طواف بود . پسري صاحب جمال در پيش آمد . ابراهيم تيز بدو نگريست . ياران آن بديدند . از او عجب داشتند . چون از طواف فارغ شدند ، گفتند :رحمک الله ! ما را فرمودي که به هيچ زن و کودک نگاه مکنيد و تو خود به غلامي نيکوروي نگاه کردي.
گفت :شما ديديدت ؟
گفتند :ديديم.
گفت :چون از بلخ بيامدم پسري شيرخواره رها کردم . چنين دانم که اين غلام آن پسر است .
روز ديگر ياري از پيش ابراهيم بيرون شد ، و قافله بلخ را طلب کرد ، و به ميان قافله درآمد . به ميان ، خيمه اي ديد از ديبا زده ، و کرسي در ميان خيمه نهاده ، و آن پسر بر کرسي نشسته ، و قرآن مي خواند و مي گريست . آن يار ابراهيم را بار خواست و گفت :تو از کجايي؟
گفت :من از بلخم .
گفت :پسر کيستي ؟