تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٨ -           ذکراويس القرني رضي الله عنه
در نپوشيد . از بر ايشان دور دور برفت و آن مرقع فرو کرد و روي بر خاک نهاد و گفت :الهي اين مرقع در نپوشم تا همه امت محمد را به من نبخشي . پيغمبرت حواله اينجا کرده است . و رسول فاروق و مرتضي است . اهلي همه کار خويش کردند ، کنون کار تو مانده است .
خطاب آمد که :چنديني به تو بخشيدم ، مرقع درپوش . مي گفت :نه ! همه را خواهم .
باز خطاب آمد که چندين هزار ديگر به تو بخشم . مرقع بپوش . مي گفت :نه همه خواهم .
باز خطاب مي آمد که :چندين هزار هزار ديگر به تو بخشم مرقع بپوش .
مي گفت همه را خواهم . همچنان در مناجات مي گفت و مي شنود تا صحابه را صبر نبود . برفتند تا او را در چه کار است بدو رسيدند تا اويس ايشان را بديد گفت :آه، چرا آمديد ؟ اگر اين آمدن شما نبودي مرقع در نپوشيدمي تا همه امت محمد را بنخواستمي . صبر بايست کرد .
فاروق او را ديد . گليمي اشتري خود را فراگرفته و سر و پاي برهنه توانگري هژده هزار عالم در تحت آن گليم ديد . فاروق از خويشتن و از خلافت خود دلش بگرفت. گفت :کيست که اين خلافت از ما بخرد به گرده اي؟
اويس گفت :کسي که عقل ندارد. چه مي فروشي ؟ بينداز تا هرکه را بيابد برگيرد . خريد و فروخت در ميان چه کار دارد ؟
تا صحابه فرياد برآوردند که :چيزي که از صديق قبول کرده اي. کار چندين هزار مسلمان ضايع نتوان گذاشت ؛ که يک روز عدل تو بر هزار ساله عبادت شرف درد .
پس اويس مرقع در پوشيد و گفت :به عدد موي شتر وگاو و گوسفند ربيعه و مضر از امت محمد عليه السلام بخشيدند از برکات اين مرقع .
اينجا تواند بود که کسي گمان برد که اويس از فاروق در پيش بود و نه چنين است .اما خاصيت اويس تجريد بود .فاروق آن همه داشت ، تجريد نيز مي خواست . چنانکه خواجه انبيا عليه السلام در پيرزنان مي زد که :محمد را به دعا ياد داريد .
پس مرتضا خاموش بنشست .فاروق گفت :يا اويس چرا نيامدي تا مهتر را بديدي؟
گفت :آنگاه شما ديديت؟
گفتند :بلي !
گفت :مگر جبه او را ديديد؟ اگر شما او را ديديد بگوييد تا ابروي او پيوسته بود يا گشاده ؟