تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٧٧ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
چون فضيل را دفن کردند ، عيالش همچنين کرد که او گفته بود . بر سر کوه شد ، و دخترکان را آنجا برد ، و مناجات کرد ، وبسي بگريست ، و نوحه آغاز کرد . همان ساعت امير يمن با دو پسر خود آنجا بگذشت . ايشان را ديد . با گريستن و زاري گفت :شما از کجاييد ؟
آن زن حال برگفت .امير گفت :اين دختران را به اين پسران خويش دادم ، هريکي را ده هزار دينار کاوين کردم . تو بدين بسنده کردي؟
گفت :کردم .
در حال عماريها و فرشها و دبياها بساخت ، و ايشان را به يمن برد . من کان الله کان الله له . عبدالله مبارک گفت :چون فضيل بمرد اندوه همه برخاست .
١١
ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
آن سلطان دنيا ودين ، آن سيمرغ قاف يقين ، آن گنج عالم عزلت ، آن خزينه سراي دولت ، آن شاه اقليم اعظم ، آن پرورده لطف و کرم ، پيروقت ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه ، منفي وقت بود ، و صديق دولت بود ، و حجت و برهان روزگار بود ، و در انواع معاملات ملت و اصناف حقايق حظي تمام داشت ، و مقبول همه بود و بسي مشايخ را ديده بود و با امام ابوحنيفه صحبت داشته بود ، و جنيد گفت :رضي الله عنه مفاتيح العلوم ابراهيم . کليد علمهاي اين طريقت ابراهيم است .
و يک روز پيش ابوحنيفه رضي الله عنه درآمد . اصحاب ابوحنيفه وي را به چشم تقصير نگرستند ، بوحنيفه گفت :سيدنا ابراهيم !
اصحاب گفتند :اين سيادت به چه يافت ؟
گفت :بدانکه دايم به خدمت خداوند مشغول بود و ما به خدمت تن هاي خود مشغول .
و ابتداي حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمي زير فرمان داشت ، و چهل شمشير زرين ، و چهل گرز زرين در پيش و پس او مي بردند . يک شب بر تخت خفته بود . نيم شب سقف خانه بجنبيد ، چنانکه کسي بر بام مي رود . آواز داد که :کيست ؟
گفت : آشناست . اشتري گم کرده ام بر اين بام طلب مي کنم .
گفت : اي جاهل ! اشتر بر بام مي جويي ؟
گفت : اي غافل ! تو خدايرا در جامه اطلس خفته بر تخته زرين مي طلبي ؟