تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٧٦ -           ذکر فضيل عياض
گفت :اارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار . يک روز پسر خود را ديد که يک دينار زر مي سخت تا بکسي دهد . آن شوخ که در نقش درست زر بود پاک مي کرد . گفت : يا پسر اين تو را از ده حج و ده عمره فاضلتر .
و يکبار پسر او را بول بسته آمد . فضيل دست برداشت . گفت :يا رب ! به دوستي من تو را که از اين رنجش برهان .
هنوز برنخاسته بود که شفا پديد آمده بود . پس در مناجات گفتي :خداوندا ! رحمتي بکن که برتوبه من عالمي و عذابم مکن تو که بر من قادري .
و پس گفتي :الهي مرا گرسنه مي داري ، و عيال مرا گرسنه مي داري ، و مرا و عيال مرا برهنه مي داري ، و مرا به شب چراغ نمي دهي ، و تو اين با اولياي خويش کني ، به کدام منزلت فضيل اين دولت يافت از تو؟
نقل است که سي سال هيچ کس لب او خندان نديده بود مگر آن روز که پسرش بمرد ، تبسمي کرد . گفتند :خواجه ! اين چه وقت اين است ؟
گفت :دانستم که خداي راضي بود به مرگ اين پسر . من موافقت رضاي و در آخر کار مي گفت :از پيغمبرانم رشک نيست که ايشان هم لحد ، هم صراط هم قيامت در پيش است . و جمله با کوتاه دستي نفسي نفسي خواهند گفت :واز فرشتگان رشک نيست که خوف ايشان زيادت از خوف بني آدم است ، و ايشان را درد بني آدم نيست ، و هرکه را اين درد نبود من آن نخواهم . لکن از آن کس رشک است که هرگز از مادر نزاد و نخواهد زاد .
نقل است که روزي مقربي خوشخوان پيش او آمد و آيتي بخواند . گفت :او را پيش پسر من بريد تا برخواند وگفت :زينهار تا آيتي برنخواني که صفت دوزخ و قيامت بود که او را طاقت آن نبود . اتفاقا مقري سورة القارعه برخواند . در حال نعره اي بزد و جان بداد . چون اجلش نزديک آمد دو دختر داشت . عيال را وصيت کرد که چون من بميرم اين دختران را برگير و برکوه بوقبيس بر رو ، و من زنده بودم اين زنهاريان را بازدادم .