تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٤٣ -           ذکر حبيب عجمي رحمة الله عليه
نقل است که حبيب را روز ترويه به بصره ديدند و روز عرفه به عرفات . وقتي در بصره قحطي پديد آمد حبيب طعام بسيار به نسيه بخريد و به صدقه داد و کيسه اي بردوخت و در زير بالين کرد . چون به تقاضا آمدندي ، کيسه بيرون کردي . پر از درم بودي . وامها بدادي . و در بصره خانه اي داشت بر سر چارسوي راه ، و پوستيني داشت که تابستان و زمستان آن پوشيدي . وقتي به طهارت حاجتش آمد برخاست و پوستين بگذاشت . خواجه حسن بصري فراز رسيد . پوستين ديد در راه انداخته . گفت :اين عجمي اين قدر نتواند که اين پوستين اينجا رها نبايد کرد که ضايع شود .
بايستاد و نگاه مي داشت تا حبيب بازرسيد . سلام گفت :پس گفت :اي امام مسلمانان ! چرا ايستاده اي ؟
گفت :اي حبيب ! نداني که اين پوستين اينجا رها نبايد کرد که ضايع شود . و بگو تا به اعتماد که بگذاشته اي ؟
گفت :به اعتماد آنکه تو را برگماشت تانگاه داري.
نقل است که روزي حسن برحبيب آمد به زيارت . حبيب دو قرص جوين و پاره اي نمک پيش حسن نهاد . حسن خوردن گرفت . سائلي به درآمد . حبيب آن دو قرص و نمک بدو داد . حسن همچنان بماند . گفت :اي حبيب ! تو مردي شايسته اي . اگر پاره اي علم داشتي به بودي که نان از پيش مهمان برگرفتي و همه به سائل دادي . پاره اي به سائل بايست داد و پاره اي به مهمان .
حبيب هيچ نگفت .ساعتي بود غلامي مي آمد و خواني بر سرنهاده بود و بره اي بريان و حلوا و نان پاکيزه و پانصد درم سيم در پيش حبيب نهاد و حبيب سيم به درويشان داد و خوان پيش حسن نهاد . چون حسن پاره اي بريان بخورد ، حبيب گفت :اي استاد ! تو نيک مردي . اگر تو پاره اي يقين داشتي به بودي با علم يقين بايد .
وقتي نماز شام حسن به در صومعه بگذشت و قامت نماز شام گفته بود و در نماز ايستاده . حسن درآمد . حبيب الحمد را الهمد مي خواند . گفت :نماز در پي او درست نيست.
بدو اقتدا نکرد و خود بانگ نماز بگزارد . چون شب درآمد بخفت . حق را تبارک و تعالي بخواب ديد . گفت :اي بارخداي . رضاي تو در چه چيز است .
گفت :يا حسن ! رضاي من دريافته بودي قدرش ندانستي .
گفت :بارخدايا! آن چه بود ؟
گفت :اگر تو نماز کردي از پس حبيب رضاي ما دريافته بودي و اين نماز بهتراز جمله نماز عمرتو خواست بود . اما تو را سقم عبارت از صحت نيت بازداشت.بسي تفاوت است از زبان راست کردن تا دل .