تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٢٢
جنيد گفت : اصحاب را ادب سلاطين آموخته اي .
بوحفص گفت : تو عنوان نامه بيش نمي بيني اما از عنوان دليل توان ساخت که در نامه چيست .
پس ابوحفص گفت : ديگي زيره با و حلوا فرماي تا بسازند .
جنيد اشارت کرد به مريدي تا بسازد . چون بياورد ابوحفص گفت : بر سر حمالي نهيد تا مي برد. چندانکه خسته گردد آنجا بر در هر خانه اي که رسيده باشد آواز دهد ، و هرکه بيرون آيد به وي دهد .
حمال چنان کرد و مي رفت تا خسته شدو طاقت نماند . بنهاد بر در خانه اي و آواز داد . پيري خداوند خانه بود . گفت : اگر زيره با حلوا آورده اي ، تا دربگشاييم .
گفت : آري . دربگشاد و گفت : درآر.
حمال گفت : عجب داشتم . از پير پرسيدم که اين چه حال است و تو چه دانستي که ما زيره با و حلوا آورده ايم ؟
گفت : دوش در مناجات اين بر خاطرم بگذشت که مدتي است فرزندان من از من اين مي طلبند . دانم که بر زمين نيفتاده باشد .
نقل است که مريدي بود در خدمت بوحفص - سخت با ادب - جنيد چند بار در وي نگرست . از آنکه او خوش آمدش پرسيد : چند سال است تا در خدمت شماست ؟
ابوحفص گفت : ده سال است .
گفت : ادبي تمام دارد و فري عجب و شايسته جواني است .
ابوحفص گفت : آري ، هفده هزار دينار در راه ما باخته است و هفده هزار ديگر وام کرده ام و در باخته ام ، هنوز زهره آن ندارد که زا ما سخني پرسد .
پس ابوحفص روي به باديه نهاد . گفت : ابوتراب را ديدم در باديه و من شانزده روز هيچ نخورده بودم . بر کنار حوضي رفتم تا آب خورم . به فکري فرورفتم . ابوتراب گفت : تو را چه نشانده است اينجا ؟ گفتم : ميان علم و يقين انتظار مي کنم تا غلبه کدام را بود تا يار آن ديگر باشم که غالب باشد . يعني اگر غلبه علم را بود آب خورم و اگر يقين را بود بروم .