تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٢٠
گفت : خري داشتم ، گم شده است و جز آن هيچ نداشتم .
شيخ توقف کرد و گفت : به عزت تو که گام برندارم تا خر بدو باز نرسد . در حال خر پديد آمد .
ابوعثمان حيري گويد : روزي در پيش ابوحفص مي رفتم . ميوپزي چند ديدم پيش او نهاده . يکي برداشتم و در دهان نهادم . حلق مرا بگرفت و گفت : اي خائن !ميويز من بخوردي از چه وجه ؟
گفتم : من از دل تو دانم و بر تو اعتماد دارم و نيز دانستم که هرچه داري ايثار کني .
گفت : اي جاهل !من بر دل خويش اعتماد ندارم ، تو بر دل من چون اعتماد داري . به پاکي حق - که عمري است تا برهراس او مي زيم و نمي دانم که از من چه خواهد آمد - کسي درون خويش نداند ، ديگري درون او چه داند .
و هم ابوعثمان گويد که با ابوحفص به خانه ابوبکر حنيفه بودم و جمعي اصحاب آنجا بودند ، از درويشي ياد مي کردند . گفتم : کاشکي حاضر بودي .
شيخ گفت : اگر کاغذي بودي رقعه اي نوشتمي تا بيامدي .
گفتم : اينجا کاغذ هست .
گفت : خداوند خانه به بازار رفته است . اگر مرده باشد و کاغذ وارث را شده باشد نشايد بر اين کاغذ چيزي نوشتن .
بوعثمان گفت: بوحفص را گفتم : مرا چنان روشن شده است که مجلس علم گويم . گفت : تو را چه بدين آورده است ؟ گفتم : مشقت تو بر خلق تا چه حد است ؟ گفت : تا بدان حد که حق تعالي مرا به عوض همه عاصيان در دوزخ کند و عذاب کند روا دارم . گفت : اگر چنين است بسم الله . اما چون مجلس گويي اول دل خود را پند ده و تن خود را ؛ و ديگر آن که جمع آمدن مردم تو را غره نکند که ايشان ظاهر تو را مراقبت کنند و حق تعالي باطن تو را .