تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٢١
پس من بر تخت برآمدم . بوحفص پنهان در گوشه اي بنشست . چون مجلس به آخر آمد سايلي برخاست و پيراهني خواست . در حال پيراهن خود بيرون آوردم و به وي دادم . ابوحفص گفت : يا کذاب انزل من المنبر . فرود آي اي دروغ زن از منبر ! گفتم :چه دروغ گفتم؟ گفت : دعوي کردي که شفقت من بر خلق بيش از آن است که برخود ؛ و به صدقه دادن سبقت کردي تا فضل سابقان تو را باشد ؛ خود را بهتر خواستي . اگر دعوي تو راست بودي زماني درنگ کردي تا فضل سابقان ديگري را باشد . پس تو کذابي و منبر نه جاي کذابان است .
نقل است که يک روز در بازار مي رفت . جهودي پيش آمد . او در حال بيفتاد و بيهوش شد . چون بهوش آمد از او پرسيدند . گفت : مردي را ديدم لباس عدل پوشيده و خود را ديدم لباس فصضل پوشيده . ترسيدم که نبايد که لباس فضل از سر من برکشند و در آن جهود پوشند ، و لباس عدل از وي برکشند و در من پوشند .
و گفت : سي سال چنان بودم که حق را خشمگين مي ديدم که در من نگريست . سبحان الله آن چه سوز و بيم بوده باشد او را در آن حال .
نقل است که ابوحفص را عزم حج افتاد و او عامي بود و تازي نمي دانست . چون به بغداد رسيد مريدان با هم گفتند : شيني عظيم باشد که شيخ الشيوخ خراسان راترجماني بايد تا زبان ايشان را بداند . پس جنيد مريدان را به استقبال فرستاد و شيخ بدانست که اصحابنا چه مي انديشند . در حال تازي گفتن آغاز کرد - چنانکه اهل بغداد در فصاحت او عجب ماندند - جماعتي از اکابر پيش او جمع آمدند و از فتوت پرسيدند . بوحفص گفت : عبارت شما را است . شما گوييد .
جنيد گفت :فتوت نزديک من آن است که فتوت از خود نبيني و آنچه کرده باشي آن را به خود نسبت ندهي که اين من کرده ام .
بوحفص گفت : نيکوست آنچه گفتي . اما فتوت نزديک من انصاف دادن و انصاف ناطلبيدن است .
جنيد گفت : در عمل آريد اصحابنا .
بوحفص گفت : اين به سخن راست نيايد .
جنيد چون اين بشنيد گفت : برخيزيد اي اصحابنا که زيادت آورد بوحفص برآدم و ذريت او در جوانمردي . يعني خطي گرد اولاد آدم بکشيد در جوانمردي ، اگر جوانمردي اين است که او مي گويد .
و بوحفص اصحاب خويش را عظيم به هيبت و ادب داشتي و هيچ مريد را زهره نبودي که در پيش او بنشستي و چشم بر روي او نيارستي انداخت و پيش او همه برپاي بودندي و بي امر او ننشستندي . بوحفص سلطان وار نشسته بودي .