تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣١٩
پس بوحفص به خود بازآمد . آهن تافته در دست خود ديد و اين سخن بشنيد که :چون پاک شد برکجا زنيم ؟
نعره بزد و آهن از دست بيفگند و دکان را به غارت داد و گفت : ما چندين گاه خواستيم به تکلف که اين کار رها کنيم و نکرديم تا آنگاه که اين حديث حمله آورد و ما را از ما بستد تو اگر چه من دست از کار مي داشتم تا کار دست از من نداشت فايده نبود .
پس روي به رياضت سخت نهاد و عزلت و مراقبت پيش گرفت .
چنانکه نقل است که در همسايگي او احاديث استماع مي کردند . گفتند : آخر چرا نيايي تا سماع احاديث کني ؟
گفت : من سي سال است تا مي خواهم که داد يک حديث بدهم ، نمي توانم داد . سماع ديگر حديث چون کنم ؟
گفتند : آن حديث کدام است ؟
گفت : آنکه مي فرمايد :رسول صلي الله عليه و آله وسلم من حسن اسلام المرء ترکه ما لا يعنيه . از نيکويي اسلام مرد آن است که ترک کند چيزي که به کارش نيايد .
نقل است که با ياران به صحرا رفته بود و سخن گفت . وقت ايشان خوش گشت . آهويي از کوه بيامد و سر برکنار ابوحفص نهاد . ابوحفص تپانچه بر روي خود مي زد و فرياد مي کرد . آهو برفت . شيخ به حال خود بازآمد . اصحاب پرسيدند : اين چه بود ؟
گفت : چون وقت ما خوش شد در خاطرم آمد که کاشکي گوسفندي بودي تا بريان کردماني و ياران امشب پراکنده نشدندي . چون در خاطرم بگذشت آهويي بيامد .
مريدان گفتند : يا شيخ ! کسي را با حق چنين حالي بود فرياد کردن و تپانچه زدن چه معني دارد ؟
شيخ گفت : نمي دانيد که مراد در کنار نهادن از در بيرون کردن است . اگر خداي تعالي به فرعون نيکي خواستي بر مراد او نيل را روان نکردي .
نقل است که هر وقت در خشم شدي سخن نيکو گفتي تا خشم او ساکن شدي ، آنگه به سختي ديگر شدي .
نقل است که يک روز مي گذشت . يکي را ديد متحير و گريان . گفت : تو را چه بوده است ؟