تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣١٨
آن قدوه رجال ، آن نقطه کمال ، آن عابد صادق ، آن زاهد عاشق ، آن سلطان اوتاد ، قطب عالم : ابوحفص حداد ، رحمةالله عليه ، پادشاه مشايخ بود علي الاطلاق ، خليفه حق بود به استحقاق ، و از محتشمان اين طايف بود ، و کسي به بزرگي او نبود در وقت وي ، ور در رياضت و کرامت و مروت و فتوت بي نظير بود و در کشف و بيان يگانه و معلم و ملقن او بي واسطه خداي بود ، عزوجل. و پير بوعثمان حيري بود و شاه شجاع از کرمان به زيارت او آمدو در صحبت او به بغداد به زيارت مشياخ ، و ابتداي او آن بود که بر کنيزکي عاشق بود ، چنانکه قرار نداشت ، او را گفتند : در شارستان نشابور جهودي جادوگر است ، تدبير کار تو او کند .
ابوحفص پيش او رفت و حال بگفت . او گفت : تو را چهل روز نماز نبايد کرد و هيچ طاعت و عمل نيکو نبايد کرد و نام خداي بر زبان نشايد راند و نيت نيکو نبايد کرد ، تا من حيلت کنم و تو را به سحر به مقصود رسانم .
بوحفص چهل روز چنان کرد . بعد از آن جهود آن طلسم بکرد و مراد حاصل نشد. جهود گفت : بي شک از تو خيري در وجود آمده است و اگر نه مرا يقين است که اين مقصود حاصل شدي .
بوحفص گفت : من هيچ چيزي نکردم الا در راه که مي آمدم سنگي از راه به پاي باز کناره افگندم تا کسي بر او نيفتد .
جهود گفت : ميازار خداوندي را که تو چهل روز فرمان او ضايع کني و او از کرم اين مقدار رنج تو ضايع نکرد .
آتشي از اين سخن در دل ابوحفص پديد آمد و چندان قوت کرد که بو حفص به دست جهود توبه کرد و همان آهنگري مي کرد و واقعه خود نهان مي داشت و هر روز يک دينار کسب مي کرد و شب به درويشان دادي و در کليددان بيوه زنان زانداختي - چنانکه ندانستندي - و نماز خفتن دريوزه کردي و روزه بدان گشادي . وقت بودي که در حوضي که تره شستندي بقاياي آن در بازا ر مي گذشت . اين آيت مي خواند : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم و بدالهم من الله ما لم يکونوا يحتسبون دلش بدين آيت مشغول شد و چيزي بر وي در آمد و بيخود گذشت . به جاي انبر ، دست در کوره کرد و آهن تفسيده بيرون کرد و بر سندان نهاد . شاگردان پتک بزدند ، نگاه کردند ، آهن در دست او ديدند - که مي گردانيد . گفتند : اي استاد ! اين چه حال است ؟
او بانگ بر شاگردان زد که بزنيد !
گفتند : اي استاد ! برکجا بزنيم ؟ چون آهن پاک شد ؟