تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٠٨ -           ذکر شاه شجاع کرماني قدس الله روحه
نقل است که شاه را پسري بود . به خطي سبز برسينه او الله نبشته بود .چون جواني بر وي غالب شد به تماشا مشغول شد و رباب مي زد و آوازي خوش داشت و رباب مي زد و مي گريست . شبي مست بيرون آمد . رباب زنان و سرود گويان به محلتي فرو شد . عروسي از کنار شوهر برخاست و به نظار او آمد . مرد بيدار شد . زن را نديد . برخاست و آن حال مشاهده کرد . آواز داد که : اي پسر !هنوز وقت توبه نيست .
اين سخن بر دل او آمد و گفت :آمد ،آمد .
و جامه بدريد و رباب بشکست و در خانه اي نشست و چهل روز هيچ نخورد . پس بيرون آمدو برفت . شاه گفت : آنچه ما را به چهل سال دادند او را به چهل روز دادند .
نقل است که شاه را دختري بود . پادشاهان کرمان مي خواستندش . سه روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد مي گشت تا درويشي را ديد که نماز نيکو مي کرد . شاه صبر مي کرد تا از نماز فارغ شد . گفت : اي درويش ! اهل داري ؟ گفت : نه . گفت : زني قرآن خوان خواهي ؟ گفت : مرا چنين زن که دهد که سه درم بيش ندارم ؟
گفت : من دهم دختر خود به تو . اين سه درم که داري يکي به نان ده ، و يکي به عطر ، و عقد نکاح بند .
پس چنان کردند و همان شب دختر به خانه درويش فرستاد . دختر چون در خانه درويش آمد ناني خشک ديد ؛ بر سر کوزه آب نهاده ، گفت : اين نان چيست ؟
گفت : دوش بازمانده بود ، به جهت امشب گذاشتم .
دختر قصد کرد که بيرون آيد . درويش گفت : دانستم که دختر شاه با من نتواند بود و تن در بي برگي من ندهد .
دختر گفت : اي جوان !من نه از بي نوايي تو مي روم ، که از ضعف ايمان و يقين تو مي روم ، که از دوش بازناني نهاده اي فردا را . اعتماد بر رزق نداري ولکن عجب از پدر خود دارم که بيست سال مرا در خانه داشت و گفت تو را به پرهيزگاري خواهد داد . آنگه به کسي داد که آنکس به روزي خود اعتماد بر خداي ندارد .
درويش گفت : اين گناه راعذري هست .
گفت : عذر آن است که در اين خانه يا من باشم يا نان خشک .