تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٠٧ -           ذکر شاه شجاع کرماني قدس الله روحه
يحيي چهار روز مجلس بگفت . روز اول ده جنازه برگرفتند ، و روز دوم بيست و پنج جنازه برگرفتند ، و روز سيم چهل جنازه ، و روز چهارم هفتاد جنازه و پسر روز پنجم از هري برفت با هفت شتروار نقره . چون به بلهم رسيد پسربا او بود و آن مال مي آورد .گفت : نبايد که چون به شهر رسد حالي به غرما و فقرا دهد و مرا بي نصيب بگذارد . هنگام سحر مناجات مي کرد . سر به سجده نهاد ، ناگهان سنگي بر سر او آمد . يحيي گفت : مال را به غريمان دهيد .
و جان بداد. اهل طريقت او را بر گردن نهادند و به نيشابور آوردند و به گورستان معمر دفن کردند . رحمةالله عليه .
٣٦
ذکر شاه شجاع کرماني قدس الله روحه
آن تيز چشم بصيرت ، آن شاه باز صورت و سيرت ، آن صديق معرفت ، آن مخلص بي صفت ، آن نور چراغ روحاني ، شاه شجاع کرماني ، رحمةالله عليه ، بزرگ عهد بود و محتشم روزگار و از عياران طريقت و از صعلوکان سبيل حقيقت و تيزفراست . و فراست او البته خطا نيوفتادي و از ابناء ملوک بود و صاحب تصنيف . او کتابي ساخته است نام او مرآة الحکما و بسيار مشايخ را ديده بود ، چون بوتراب و يحيي معاذ و غير ايشان . و او قبا پوشيدي . چون به نشابور آمد بوحفص حداد با عظمه خود - چون او را ديد - خاست و پيش او آمد و گفت : وجدت في القباء ماطلبت في العباء. يافتيم در قبا آنچه در گليم مي طلبيديم .
نقل است که چهل سال نخفت و نمک در چشم مي کرد تا چشمهاي او چون دو قدح خون شده بود . بعد از چهل سال شبي بخفت خداي را به خواب ديد . گفت: بارخدايا ! من تو را به بيداري مي جستم در خواب يافتم . فرمود که اي شاه ! ما را در خواب از آن بيداريها يافتي . اگر آن بيداري نبودي چنين خوابي نديدي . بعد از آن او را ديدندي که هرجا که رفتي بالشي مي نهادي و مي خفتي و گفتي: باشد که يکبار ديگر چنان خواب بينم . عاشق خواب خود شد ه بود . و گفت : يک ذره از اين خواب خدو به بيداري همه عالم ندهم .