تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٠٦ -           ذکر يحيي معاذ رازي قدس الله روحه العزيز
نقل است که يحيي صدهزار درم وام داشت - بر غازيان و حاجيان و فقرا و علما و صوفيان صرف کرده بود - و غرما تقاضا مي کردند و دل او بدان مشغول بود . شب آدينه پيغمبر را صلي الله عليه و علي آله و سلم به خواب ديد که گفت : اي يحيي ! دلتنگ مشو که از دلتنگي تو من رنجورم . برخيز و به خراسان رو که آن صدهزار درم که تو وام داري ، آن جايگه زني از بهر تو سيصد هزار درم که تو وام داري نهاده است . گفت : يا رسول الله آن شهر کدام و آن شخص کيست ؟ گفت : شهر به شهر مي رو ، و سخن مي گوي ، که سخن تو شفاي دلهاست ، که من خود چنانکه به خواب تو آمده ام به خواب آنکس روم .
پس يحيي به نشابور آمد و او را در پيش طاق منبر نهادند . گفت : اي مردمان نشابور !من اينجا به اشارت پيغامبر عليه السلام آمده ام که فرموده است : وام تو يک کس بگزارد . و من صد هزار درم نقره وام دارم و بدانيد که سخن ما را به هروقت جمالي بود اکنون اين وام حجاب آمد .
يکي گفت : من پنجاه هزار درم بدهم . ديگري گفت : چهل هزار درم بدهم . يحيي نگرفت و گفت : سيد عليه السلام به يک کس اشارت کرده است .
پس در سخن آمد . روز اول هفت جنازه از مجلس او برداشتند . پس چون در نشابور وام گزارده نشد عزم بلخ کرد . چون آنجا رسيد مدتي بازداشتندش تا سخن گفت ؛ و توانگري را فضل نهاد بر درويشي . صدهزار درمش بدادند . شيخي در آن ناحيت بود . مگر اين سخن خوش نيامد توانگري را فضل نهادن . گفت : خداي برکت مکناد بر وي .
چون از بلخ بيرون آمد راهش بزدند و مال ببردند . گفتند : اثر دعاي آن پير بود . پس عزم هرا کرد و گويند که به مرو رفت . پس به هرا آمد و خواب بازگفت . دختر امير هرا در مجلس بود . کس فرستاد که :اي امام ! دل از وام فارغ دار که آن شب که سيد عالم عليه السلام در خواب به تو گفت ، با من نيز گفت . گفتم : يا رسول الله من پيش او روم ؟ فرمود که او خود آيد و من انتظار تو مي کردم . چون پدر مرا به شوهر داد آنچه ديگران را روي و مس باشد مرا از نقره و زر ساخت . آنچه نقره است سيصد هزار درم است . جمله به تو ايثار کردم ،ولکن يک حاجت دارم و آن آن است که چهار روز ديگر مجلس بگويي .