تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٧٠ -           ذکر سري سقطي قدس الله روحه
و گفت : خواهم که آنچه بر دل مردمان است بر دل منستي از اندوه تا ايشان فارغ بودندي از اندوه .
و گفت : اگر برادري بنزديک من آيد و من دست بمحاسن فرود آرم ترسم که نامم را در جريده منافقان ثبت کنند و بشر حافي گفت: من از هيچ کس سوال نکردمي مگر از سري که زهد او را دانسته بودم که شاد شود که چيزي از دست وي بيرون شود .
جنيد گفت : يک روز بر سري رفتم مي گريست .
گفتم : چه بوده است ؟
گفت : در خاطرم آمد که امشب کوزه اي را بر آويزم تا آب سرد شود .
در خواب شدم حوري را ديدم گفتم : تو از آن کيستي ؟
گفت : از آن کسي که کوزه برنياويزد تا آب خنک شود و آن حور کوزه مرا بر زمين زد . اينک بنگر جنيد گفت : سفالهاي شکسته ديدم تا ديرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود .
جنيد گفت : شبي خفته بودم بيدار شدم سر من تقاضا کرد که بمسجد شو . نيزيه رو پس برفتم شخصي ديدم هايل بترسيدم . مرا گفت : يا جنيد از من مي ترسي ؟
گفتم: آري .
گفت : اگر خدايرا بسزا بشناخته اي جز از وي نترسيدي.
گفتم : تو کييستي؟
گفت : ابليس.
گفتم : مي بايستي که ترا ديدمي .
گفت : آن ساعت که از من انديشيدي از خداي غافل شدي و ترا خبر ني ، مراد از ديدن من چه بود ؟
گفتم : خواستم تا پرسم که ترا بر فقرا هيچ دست باشد ؟
گفت : ني ،
گفتم : چرا ؟
گفت : چون خواهم که بدنيا بگيرمشان بعقبي گريزند و چون خواهم که بعقبي بگيرمشان بمولي گريزند و مرا آنجا راه نيست .
گفتم : اگر بر ايشان دست نيابي ايشانرا هيچ بيني ؟
گفت : بينم . آنگاه که در سماع و وجد افتند بيمشان که از کجا مي نالند اين بگفت و ناپديد شد .
چون بمسجد درآمدم سري را دديدم سر بر زانو نهاده سر برآورد و گفت : دروغ مي گويد آن دشمن خداي که ايشان از آن عزيزترند که ايشان بابليس نمايد .
جنيد گفت : با سري بجماعت از مخنثان برگذشتم بدل من درآمد که حال ايشان چون خواهد بود ؟