تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٥٤ -           ذکر سهل بن التستري قدس الله روحه العزيز
گفت : بهمتش بند کردم چون آن قوم برفتند . گفتم : رها نکنم بيا در توحيد سخن بگوي . گفت : ابليس در ميان آمد و فصلي بگفت توحيد را . که اگر عارفان وقت حاضر بودندي همه انگشت بدندان گرفتندي و گفت : من کسي را ديدم در شبي که عظيم گرسنه بود لقمه پيش او آوردند مگر شبهت آلود بود ترک کرد و نخورد و آن شب از گرسنگي طاعت نتوانست کرد و سه سال بود تا بشب در طاعت بود . آن شب مزد آن يک گرسنگي و دست از طعام شبهت کشيدن را با آن سه ساله عبادت برابر کردند اين زيادت آمد و گفت شکم من پرخمر شود دوستتر دارم که پر از طعام حلام . گفتند : چرا ؟
گفت : از آنکه چون شکم من پر خمر شود عقل بيارامد و آتش شهوت بميرد و خلق از دست و زبان من ايمن شوند و اما چون از طعام حلال پر شود فضولي آرزو کند و شهوت قوي گردد و نفس بطلب آرزوهاي خود سربرآورد و گفت خلوت درست نيايد مگر بحلال خوردن و حلال درست نيايد مگر بحق خداي دادن و گفت : در شبانروزي هرکه يکبار خورد اين خورد صديقان است و گفت : درست نبود عبادت هيچ کس را و خالص نبود عملي که مي کند تا مرد گرسنه نبود .
و گفت : هرکه گرسنگي کشيد شيطان گرد او نگردد بفرمان خداي چون سير بخورديد ، طلب از حد در گذريد و طاغي شويد .
و گفت : سرهمه آفتها سير خوردن است .
و گفت : هرکه حرام خرود هفت اندام وي در معصيت افتد اگر خواهد وگرنه ناچار معصيت کند و هرکه حلال خورد ، هفت اندام وي در طاعت افتد و توفيق خير بدو پيوسته بود .
و گفت : حلال صافي آن بود که اندر وي خداي را فراموش نکند .
نقلست که شاگري را گرسنگي بغايت رسيد و چند روز برآمد .
گفت : يا استاد ما القوت قالي ذکر الحي الذي لايموت .
و گفت : خلق برسه قسمند و گروهي با خود بجنگ براي خداي تعالي و گروهي با خلق بجنگ براي خداي و گروهي با حق بجنگ براي خود . که چرا قضاي تو برضاي ما نيست ؟
چرا مشيت تو بمشاورت ما نيست ؟
و گفت : هر که خواهد که تقواي وي درست آيد ؛ گو از همه گناهان دست بدار .
و گفت : هر عملي که کنيد نه باقتداي مقتدا کنيد جمله عذاب نفس خود دانيد .
و گفت : بنده را تعبد درست نيايد تا آنگاه که در عدم خويشتن اثر دوستي نبيند و در فنا اثر وجود .
و گفت : بيرون رفتند علما ، و عباد و زهاد از دنيا و دلهاي ايشان هنوز در غلاف بود و عمل او بورع نبود و ورع او باخلاص نبود و اخلاص او بمشاهده و اخلاص تبرا کردن بود . از هرچه دون خداي بود .