تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٥٣ -           ذکر سهل بن التستري قدس الله روحه العزيز
گفت : درآي. گفتم : مي ترسم . گفت : کسي بحقيقت ايمان نرسد تا از چيزي ديگر جز خداي بترسد . مرا گفت : در نماز آدينه چگونه اي؟ گفتم ميان ما و مسجد يک شبانروز است دست من بگرفت پس من نگاه کردم و خود را در مسجد آدينه ديأم . نماز کرديم و بيرون آمديم من در آن مردمان مي نگريستم . گفت : اهل لا اله الا الله بسيارند و مخلصان اندکي . نقلست که شيران و سباع بسيار نزديک او آمدندي و مرا ايشانرا غذا دادي و مراعات کردي و امروز در تستر خانه سهل را بيت السباع گويند و از بس که قيام کرده و در رياضت درد کشيده برجاي خود نماند و حرقت بول آورد چنانکه در ساعتي چند بار حاجت آمدي و پيوسته جامي با خود داشتي از بهر آنکه نتوانستي نگاه داشت اما چون وقت نماز درآمدي انقطاع پذيرفتي و طهارت کردي و نماز کردي آنگاه باز برجاي بماندي و چون بر منبر برآمدي باز علتش پديد مي آمدي . اما يک ذره از شريعت بر وي فوت نشدي . نقلست که مريدي را گفت جهد کن تا همه روز گوئي الله الله . آن مرد مي گفت تا بر آن خوي کرد گفت اکنون شبها بر آن پيوند کن چنان کرد ، تا چنان شد که اگر خود را در خواب ديدي همان الله مي گفتي در خواب تا او را گفتند ازين بازگرد و بياد داشت مشغول شو تا چنان شد که همه روزگارش مستغرق آن شد . وقتي در خانه اي بود چوبي از بالا بيفتاد و بر سر او آمد و بشکست و قطرات خون از سرش بر زمين آمد و همه نقش الله الله پديد آمد . نقلست که مريدي را کاري فرمود گفت : نتوانم از بيم زبان مردمان . سهل روي باصحاب کرد و گفت بحقيقت اين کار نرسد تا از دو صفت يکي بحاصل نکند يا خلق از چشم وي بيفتد که جز خالق نبيند و يا نفس وي از چشم وي بيفتد و بهر صفت که خلق او را بينند باک ندارد يعني همه حق بيند .نقلست که در پيش مريدي حکايت مي کرد که در بصره نان پزي است که درجه ولايت دارد . مريد برخاست و به بصره رفت آن نان پز را ديد خريطه اي در محاسن خرد کرده چنانکه عادت نانوايان باشد چون چشم مريد بر وي افتاد بر خاطر او بگذشت که اگر او درجه ولايت بودي از آتش احتراز نکردي پس سلام گفت و سئوالي کرد . نانوا گفت : چون بابتدا بچشم حقارت در من نگريستي ترا سخن من فايده نبود. نقلست که شيخ گفت وقتي در باديه مي رفتم مجرد پيرزني ديدم که مي آمد عصابه اي بر سر شيخ بسته و عصايي در دست گرفته ، گفتم مگر از قافله باز مانده است ! دست به جيب بردم و چيزي بوي دادم که ساختگي کن تا از مقصود بازنماني ، پيرزن انگشت تعجب در دندان گرفت و دست در هوا کرد و مشتي زر بگرفت و گفت تو از جيب مي گيري من از غيب مي گيرم اين بگفت و ناپديد شد من در حيرت آن مي رفتم تا بعرفات رسيد م. چون بطواف گاه شدم ، کعبه را ديدم گرد يکي طواف مي کرد . آنجا رفتم آن پيرزن را ديدم .
گفت : يا سهل ! هر که قدم برگيرد تا جمال کعبه را بيند لابد او را طواف بايد کرد ، اما هرکه قدم از خودي خود برگيرد تا جمال حق بيند ، کعبه گرد او طواف بايد کرد . و گفت :مردي از ابدال بر من رسيد و با او صحبت کردم و از من مسائل مي پرسيد از حقيقت و من جواب مي گفتم تا وقتي که نماز بامداد بگزاردي و بزير آب فرو شدي و بزير آب نشستي تا وقت زوال چون اخي ابراهيم بانگ نماز کردي او از زير آب بيرون آمدي يک سر موي بر وي تر نشده بودي و نماز پيشين گزاردي ، پس بزير آب در شدي و از آن آب جز بوقت نماز بيرون نيامدي مدتي با من بود هم بدين صفت که البته هيچ نخوردم و با هيچ کس ننشست تا وقت يکه برفت و گفت : شبي در خواب قيامت را ديدم که در ميان موقف ايستاده بودم ناگاه مرغي سپيد ديدم که از ميان موقف از هر جانبي يکي مي گرفت و در بهشت مي برد . گفتم : آيا اين چه مرغيست که حق تعالي بربندگان خود منت نهاده است ناگاه کاغذي از هوا پديد آمد باز کردم برآنجا نوشته بود که اين مرغيست که او را ورع گويند هرکه در دنيا با ورع بود حال وي در قيامت چنين بود و گفت بخواب ديدم که مرا در بهشت بردند سيصد تن را ديدم .
گفتم : السلام عليکم .
پس پرسيدم : خوفناکترين چيزي که خوف شما از آن بيشتر شد چه بود ؟ گفتند : خوف خاتمت و گفت : حق تعالي خواست که روح در آدم دهد و روح را بنام محمد درو دميد .
و گفت : کنيت او ابومحمد کرد و در جمله بهشت يک برگ نيست که نام محمد بر وي نوشته نيست و درختي نيست در جمله بهشت الا بنام او کشته اند و ابتداء جمله اشياء و بنام او کرده اند و ختم جمله انبياء بدو خواهد بود لاجرم نام او خاتم النبيين آمد و گفت :ابليس را ديدم در ميان قومي .