تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٥ -           ذکر حسن بصري رحمة الله عليه
گفت : چه مي پرسي ؟ چنين که مي بيني . حق تعالي مرا در جوار خود فرود آورد به فضل خود وديدا خود نمود به کرم خود و آنچه از لطف در حق من فرمود ، در صف و عبارت نيايد . اکنون تو باري از ضمان خود برون آمدي . بستان اين خط خود که مرا پيش بدين حاجت نماند . گفت : خداوندا ! معلوم است که کار تو به علت نيست جز به محض فضل . بر در تو که زيان کند ؟ گبر هفتاد ساله را به يک کلمه به قرب خود راه دهي ، مومن هفتاد ساله را کي محروم کني ؟
نقل است که چنان شکستگي داشت که در هر که نگريستي او را از خود بهتر داسنتي . روزي به کنار دجله مي گذشت . سايهي ديد با قرابه اي ، و زني پيش او نشسته و از آن فرابه مي آشاميد . به خاطر حسن بگذشت که اين مرد از من بهترا ست .با زشرع حمله آورد که آخر از من بهتر نبود که بازني نامحرم نشسته و از قرابه مي آشامد ؟ او در اين خاطر بود که ناگاه کشتي يي گرانبار برسيد و هفت مرد در آن بودند ، و ناگاه درگشت و غرقه شد . آن سياه در رفت و شش تن را خلاص داد . پس روي به حسن کرد و گفت :برخيز اگر از من بهتري .من شش تن را نجات دادم . تو اين يک تن را خلاص ده ، اي امام مسلمانان ! در آن قرابه آب است و آن زن مادر من است . خواستم تا تو را بيازمايم تا تو به چشم ظاهر مي بيني يا به چشم باطن . اکنون معلوم شد که به چشم ظاهر ديد ي.
حسن در پاي او افتاد و عذر خواست و دانست که آن گماشته حق است پس گفت :اي سياه ! چنانکه ايشان را از دريا خلاص کردي مرا از درياي پندار خلاص ده .
سياه گفت :چشمت روشن باد !
بعد از آن چنان شد که البته خود را به از کسي ديگر ندانستي ، تا وقتي سگي ديد و گفت :الهي مرا بدين سگ برگير .
پرسيدند :تو بهتري يا سگ ؟
گفت :اگر از عذاب خدا خلاص يابم من بهتر باشم والا به عزت و جلال خداي که او از صد چون من به .
نقل است که حسن گفت :از سخن چهار کس عجب داشتم :کودکي و مستي و زني . گفتند :چگونه ؟