تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٤ -           ذکر حسن بصري رحمة الله عليه
حسن گفت :اين نشان آشنايان است . پس اگر مومنان چنين مي کنند تو چه مي گويي ؟ ايشان به يگانگي مقرند وتو عمر خود در آتش پرستي صرف کردي تو که هفتاد سال آتش پرستيده اي و من که نپرستيده ام ، هر دو را به دوزخ درآورند . تو را و مرا بسوزند و حق تو نگاه ندارد . اما خداوند من اگر خواهد آتش را زهره نبود که مويي بر تن من بسوزد ، زيرا که آتش مخلوق خداي است و مخلوق ، مامور باشد . اکنون تو هفتاد سال او را پرستيده اي بيا تا هر دو دست بر آتش نهيم تا ضعف آتش و قدرت خداي تعالي مشاهده کني .
اين بگفت و دست در آتش نهاد و مي داشت که يک ذره از وجود وي متغير نشد و نسوخت . شمعون چون چنين ديد متحير شد ، صبح آشنايي دميدن گرفت . حسن را گفت :مدت هفتاد سال است تا آتش را پرستيده ام . اکنون نفسي چند مانده است . تدبير من چيست ؟
گفت :آنکه مسلمان شوي .
شمعون گفت :اگر خطي بدهي که حق تعالي مرا عقوبت نکند ايمان آورم ، وليکن تا خط ندهي ايمان نياورم .
حسن خطي بنوشت . شمعون گفت :بفرماي تا عدول بصره گواهي نويسند بعد از آن بنوشتند . پس شمعون بسيار بگريست و اسلام آورد و حسن را وصيت کرد :که چون وفات کنم بفرماي تا بشويند ، و مرا به دست خود در خاک نه و اين خط در دست من نه که حجت من اين خط خواهد کرد .
اين وصيت کرد و کلمه شهادت بگفت و وفات کرد . او را بشستند و نماز کردند و دفن کردند و آن خط در دست من نه که حجت من اين خط خواهد بود .
اين وصيت کرد و کلمه شهادت بگفت و وفات کرد. او را بشستند و نماز کردند ودفن کردند و آن خط در دست او نهادند .
حسن آن شب از انديشه درخواب که اين چه بود که من کردم . من خود غرقه ام ، غرقه اي ديگر را چون دستگيرم ؟ مرا خود بر ملک خود هيچ دستي نيست ، بر ملک خداي چرا سجل کردم ؟
در اين انديشه در خواب رفت . شمعون را ديد -چون شمعي تابان - تاجي بر سر ، و حله اي در بر ، خندان در مرغزار بهشت خرامان .
حسن گفت :اي شمعون چگونه اي ؟