تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٢٠ -           ذکر داود طائي قدس الله روحه
نقل است که يکي بيش او بود و در وي مي نگريست . گفت : نداني که چنانکه بسيار گفتن کراهيت است بسيار نگريستن هم کراهيت است تا داني .
نقل است که چون محمد و ابويوسف را اختلاف افتادي ، حکم او بودي . چون پيش او آمدندي پشت بر ابويوسف کردي و روي به محمد آوردي و با محمد اختلاط کردي ، با ابويوسف سخني نگفتي . اگر قول قلو محمد بودي گفتي اين است که محمد مي گويد و اگر قول قول ابو يسوف بودي گفتي و نام او نبردي . گفتند : هردو در علم بزرگ اند . چرا يکي را عزيز مي داري و يکي را در پيش خود نگذاري ؟
گفت : به جهت آنکه محمد حسن از سرنعمت بسيار و رفعت دنيا برخاسته است و به سر علم آمده است ، و علم سبب عز دين است و ذل دنيا ، و ابويوسف از سر ذل وفاقه به علم آمده است و علم راسبب عز و جاه خود گردانيده . پس هرگز محمد چون او نبود که استاد ما را ابوحنيفه به تازيانه بزردند قضا قبول نکرد و ابويوسف قبول کرد . هرکه طريق استاد خلاف کند من با او سخن نگويم .
نقل است که هارون الرشيد از ابويوسف درخواست که مرا در پيش داود بر تا زيارت کنم . ابويوسف به در خانه داود آمد . بار نيافت . از مادر او درخواست تا شفاعت کرد که او را راه دهد. قبول نمي کرد و گفت : مرا با اهل دنيا و ظالمان چه کار؟
مادر گفت : به حق شير من که راه دهي .
داود گفت : الهي تو فرموده اي که حق مادر نگاه دار که رضاي من در رضاي او ست ، و اگر نه مرا با ايشان چه کار ؟
پس بار داد . درآمدند و بنشستند . داود وعظ آغاز کرد . هارون بسيار بگريست . چون بازگشت مهري زر بنهاد و گفت حلال است .
داود گفت : بردار که مرا بدين حاجت نيست . من خانه اي فروخته ام از ميراث حلال وآن را نفقه مي کنم از حق تعالي درخواسته ام چون آن نفقه تمام شود جانم بستاند تا مرا به کسي حاجت نبود . اميد دارم که دعا اجابت کرده باشد .