تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٢ -           ذکر حسن بصري رحمة الله عليه
گفت :با کسي مگوي ، هر شب آدينه پريان نزد من آيند و من با ايشان علم مي گويم و دعا مي کنم . ايشان آمين مي گويند .
نقل است که چون حسن دعا کردي حبيب عجمي دامن برداشتي و گفتي :اجابت مي بينم.
نقل است که بزرگي گفت :با حسن و جماعتي به حج مي رفتم . در باديه تشنه شديم . به سر چاهي رسيديم ، دلو و رسن نديد م . حسن گفت :چون من در شروع نماز شوم ، شما آب خوريد . پس در نماز شد تا به سر آب شديم . آب سر چاه آمده بود . باز خورديم . يکي از اصحاب رکوه اي آب برداشت . آب به چاه فروشد .
چون حسن از نماز فارغ شد گفت :خدايرا استوار نداشتيد تا آب به چاه فرورفت .
پس از آنجا برفتيم . حسن در راه خرمايي بيافت ، به ما داد ، بخورديم . دانه اي زرين داشت.به مدينه برديم و از آن طعام خريديم و به صدقه داديم .
نقل است که ابو عمرو -امام القرا - قرآن تعليم کردي . ناگاه کودکي صاحب جمال بيامد که قرآن آموزد . ابو عمرو به نظر خيانت در وي نگريست . قرآن تمام از الف الحمد تا سين من الجنة والناس فراموش کرد . آتشي در وي افتاد و بي قرار شد و به نزديک حسن بصري رفت و حال با زگفت و زار بگريست . گفت :اي خواجه ! چنين کار پيش آمد ، و همه قرآن فراموش کردم .
حسن از آن کار اندوهگين شدو گفت :اکنون وقت حج است ، برو و حج بگذار. چون فارغ شوي به مسجد خيف رو که پيري بيني در محراب نشسته .وقت بر وي تباه مکن ، بگذار تا خالي شود . پس با او بگوي تا دعا کند .