تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٩٣ -           ذکر شقيق بخلي رحمةالله عليه
نقل است که روزي مي رفت . بيگانه اي او را بديد . گفت : اي شقيق ! شرم نداري که دعوي خاصگي داري و چنين سخن گويي ؟ اين سخن بدان ماند که هرکه او را مي پرستد وايمان دارد از بهر روزي دادن او نعمت پرست است .
شقيق ياران را گفت : اين سخن بنويسيد که او مي گويد بيگانه گفت : چون تو مردي سخن چون مني نويسد ؟
گفت : آري ! ما چون جوهر يابيم ، اگر چه در نجاست افتاده باشد ، برگيريم و باک نداريم .
بيگانه گفت :اسلام عرضه کن که دين تواضع است و حق پذيرفتن .
گتف : آري ! رسول عليه السلام فرموده است : الحکمة ضاله المومن فاطلبها و لو کان عند الکافر .
نقل است که شقيق در سمرقند مجلس مي گفت . روي به قوم کرد و گفت : اي قوم ! اگر مرده ايد به گورستان ، اگر کودک ايد به دبيرستان ، و اگر ديوانه ايد به بيمارستان و اگر کافريد کافرستان ،و اگر بنده ايد داد مسلماني از خود بستانيد اي مخلوق پرستان .
يکي شقيق را گفت : مردمان ملامت مي کنند تو را و مي گويند :از دسترنج مردمان نان مي خورد . بيا تا من تو را اجرا کنم .
گفت : اگر تو را پنج عيب نبودي چنين کردمي . يکي آنکه خزانه تو کم شود ، دوم آنکه دزد ببرد ، سوم آنکه پشيمان شوي ، چهارم آنکه دور نبود اگر از من عيبي بيني وا جرا از من بازگيري ، پنجم روا بود که اجل در رسد و بي برگ مانم . اما مرا خداوندي هست از همه عيبها پاک ومنزه است .
نقل است که يکي پيش او آمد و گفت :مي خواهم که به حج روم .
گفت : توشه راه چيست ؟
گفت :چهارچيز.
گفت :کدامست .
گفت : يکي آنکه هيچ کس به روزي خويش نزديکتر از خود نمي بينم و هيچ کس را از روزي خود دورتر از غير خود نمي بينم و قضاي خداي مي بينم که با من مي آيد . هرجا که باشم و چنان دانم که در هر حال که باشم مي دانم خداي داناتر است به حال من از من .
شقيق گفت : احسنت ! نيکوزادي است . مبارکت باد .